تبلیغات
تبلیغات
آخرین ارسال های انجمن
انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
نوشته شده توسط : احمد رشاد متوکل

 اسامى و القاب حضرت مهدى(عج)

 

 

مرحوم ثقة الاسلام نورى در بيان اسماء شريفه امام عصر (عليه السلام)، با استناد به آيات و روايات و كتب آسمانى پيشين و تعبيرات راويان و تاريخ نگاران تعداد يكصد و هشتاد و دو اسم و لقب براى حضرت مهدى(عليه السلام)ذكر مىكند و مدّعى است كه در اين مقام، از استنباطهاى شخصى و استحسانهاى غير قطعى خوددارى نموده است كه در غير اين صورت چندين برابر اين اسماء و القاب، قابل استخراج از كتب مختلفه بود. كه از آن جمله است: 
 
م ح م د، احمد، عبداللّه، محمود، مهدى، برهان، حجّت، حامد، خلف صالح، داعى، شريد صاحب، غائب، قائم، منتظر و... . 
 
كنيههاى آن حضرت عبارتند از: ابوالقاسم (هم كنيه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم))، ابوعبداللّه، اباصالح كه مرحوم نورى ابو ابراهيم، ابوالحسن و ابوتراب را نيز از كنيههاى ايشان شمرده است. 
 
در اينجا به ذكر پارهاى عناوين و صفات كه در ضمن زيارتهاى مختلفه و ادعيه مربوط به حضرت مهدى (عليه السلام) مورد تصريح قرار گرفته است اشاره داريم، با اين اميد كه دقّت و تأمّلى در آنها، ما را با شئونات مختلفه آن بزرگوار آشنا ساخته و مقاماتى را كه غالباً از لسان معصومين(عليهم السلام) در ضمن اين دعاها و زيارتها براى امام دوازدهم(عليه السلام)بر شمرده شده براىمان روشنتر سازد. 
 
قابل ذكر اينكه تمام اين عناوين و اوصاف بطور خاص در مورد حضرت مهدى(عليه السلام)وارد گرديده، اگرچه بسيارى از آنها در مورد ساير امامان بزرگوار اسلام(عليهم السلام)نيز مىتواند مصداق داشته باشد. 
 
ديگر اينكه، آنچه ذكر مىشود نه به ادّعاى اسم يا لقب آن حضرت، بلكه به عنوان بهرهورى از تعابير موجود در نصوص زيارت و دعاست، اعم از اينكه واژهاى مفرد يا جملهاى توصيفى باشد. 
 
بقيّة اللّه: باقيمانده خدا در زمين. 
 
خليفة اللّه: جانشين خدا در ميان خلايق. 
 
وجه اللّه: مظهر جمال وجلال خدا، سمت و سوى الهى كه اولياى حق رو به او دارند. 
 
باب اللّه: دروازه همه معارف الهى، درى كه خدا جويان براى ورود به ساحت قدس الهى، قصدش مىكنند. 
 
داعى اللّه: دعوت كننده الهى، فرا خواننده مردم به سوى خدا، منادى راستين هدايت الى اللّه. 
 
سبيل اللّه: راه خدا، كه هركس سلوكش را جز در راستاى آن قرار دهد سر انجامى جز هلاكت نخواهد داشت. 
 
ولى اللّه: سر سپرده به ولايت خدا و حامل ولايت الهى، دوست خدا. 
 
حجة اللّه: حجّت خدا، برهان پروردگار، آن كس كه براى هدايتِ در دنيا، و حسابِ در آخرت به او احتجاج مىكنند. 
 
نور اللّه: نور خاموشى ناپذير خدا، ظاهر كننده همه معارف و حقايق توحيدى، مايه هدايت رهجويان. 
 
عين اللّه: ديده بيدار خدا در ميان خلق، ديدبان هستى، چشم خدا در مراقبت كردار بندگان. 
 
سلالة النّبوّة: فرزند نبوّت، باقيمانده نسل پيامبران. 
 
خاتم الاوصياء: پايان بخش سلسله امامت، آخرين جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم). 
 
علم الهدى: پرچم هدايت، رايت هميشه افراشته در راه اللّه، نشان مسير حقيقت. 
 
سفينة النّجاة: كشتى نجات، وسيله رهايى از غرقاب ضلالت، سفينه رستگارى. 
 
عين الحيوة: چشمه زندگى، منبع حيات حقيقى. 
 
القائم المنتظر: قيام كننده مورد انتظار، انقلابى بىنظيرى كه همه صالحان چشم انتظار قيام جهانى اويند. 
 
العدل المشتهر: عدالت مشهور، تحقق بخش عدالت موعود. 
 
السيف الشاهر: شمشير كشيده حق، شمشير از نيام بر آمده در اقامه عدل و داد. 
 
القمر الزّاهر: ماه درخشان، ماهتاب دلفروز شبهاى سياه فتنه و جور. 
 
شمس الظلاّم: خورشيد آسمان هستى ظلمت گرفتگان، مهر تابنده در ظلمات زمين. 
 
ربيع الأنام: بهار مردمان، سر فصل شكوفايى انسان، فصل اعتدال خلايق. 
 
نضرة الأيّام: طراوت روزگار، شادابى زمان، سرّ سرسبزى دوباره تاريخ. 
 
الدين المأثور: تجسّم دين، تجسيد آيين بر جاى مانده از آثار پيامبران، خودِ دين، كيان آيين، روح مذهب. 
 
الكتاب المسطور: قرآن مجسّم، كتاب نوشته شده با قلم تكوين، معجزه پيامبر در هيئت بشرى. 
 
صاحب الأمر: دارنده ولايت امر الهى، صاحب فرمان و اختياردار شريعت. 
 
صاحب الزمان: اختيار دارِ زمانه، فرمانده كل هستى به اذن حق. 
 
مطهّر الأرض: تطهير كننده زمين كه مسجد خداست، از بين برنده پليدى و ناپاكى از بسيط خاك. 
 
ناشر العدل: برپا دارنده عدالت، بر افرازنده پرچم عدل و داد در سراسر گيتى. 
 
مهدى الامم: هدايتگر همه امّتها، راه يافته راهنماى همه طوايف بشريت. 
 
جامع الكَلِم: گردآورنده همه كلمهها بر اساس كلمه توحيد، وحدت بخش همه صفها. 
 
ناصر حق اللّه: ياريگر حقِ خدا، ياورِ حقيقت. 
 
دليل ارادة اللّه: راهنماى مردم به سوى مقاصد الهى، راه بلد و راهبر انسانها در راستاى اراده خداوند. 
 
الثائر بأمر اللّه: قيام كننده به دستور الهى، بر انگيخته به فرمان پروردگار، شورنده بر غير خدا به امر خدا. 
 
محيى المؤمنين: احياگر مؤمنان، حياتبخش دلهاى اهل ايمان. 
 
مبير الكافرين: نابود كننده كافران، درهم شكننده كاخ كفر، هلاك كننده كفار. 
 
معزّ المؤمنين: عزّت بخش مؤمنان، ارزش دهنده اهل ايمان. 
 
مذلّ الكافرين: خوار كننده كافران، درهم شكننده جبروتِ كفر پيشگان. 
 
منجى المستضعفين: نجات دهنده مستضعفان، رهايى بخش استضعاف كشيدگان. 
 
سيف اللّه الّذى لاينبو: شمشير قهر خدا كه كندى نپذيرد. 
 
ميثاق اللّه الّذى أخذه: پيمان بندگى خدا كه از بندگان گرفته شده. 
 
مدار الدهر: مدار روزگار، محور گردونه وجود، مركز پيدايش زمان. 
 
ناموس العصر: نگهدارنده زمان، كيان هستى دوران. 
 
كلمة اللّه التامه: كلمه تامّه خداوند، حجّت بالغه الهى. 
 
تالى كتاب اللّه: تلاوت كننده كتاب خدا، قارى آيات كريمه قرآن. 
 
وعداللّه الّذى ضمنه: وعده ضمانت شده خدا، پيمان تخلّف ناپذير الهى. 
 
رحمة اللّه الواسعة: رحمت بىپايان خدا، لطف و رحمت بىكرانه پروردگار رحمت گسترده حق. 
 
حافظ اسرار رب العالمين: نگهبان اسرار پروردگار، حافظ رازهاى ربوبى. 
 
معدن العلوم النبويّه: گنجينه دانشهاى پيامبرى ـ خزانه معارف نبوى. 
 
نظام الدين: نظام بخش دين. 
 
يعسوب المتقين: پيشواى متقين. 
 
معزّ الاولياء: عزت بخش ياران. 
 
مذلّ الأعداء: خوار كننده دشمنان. 
 
وارث الانبياء: ميراث بر پيامبران. 
 
نور ابصار الورى: نور ديدگان خلايق. 
 
الوتر الموتور: خونخواه شهيدان. 
 
كاشف البلوى: بر طرف كننده بلاها. 
 
المعد لقطع دابر الظلمه: مهيّا شده براى ريشه كن كردن ظالمان. 
 
المنتظر لاقامة الأمت و العوج: مورد انتظار براى از بين بردن كژيها و نادرستىها. 
 
المترجى لازالة الجور و العدوان: مورد آرزو براى بر طرف كردن ستم و تجاوز. 
 
المدّخّر لتجديد الفرائض و السنن: ذخيره شده براى تجديد واجبات و سنن الهى. 
 
المؤمّل لاِحياء الكتاب وحدوده: مورد اميد براى زنده ساختن دوباره قرآن و حدود آن. 
 
جامع الكلمة على التقوى: گرد آورنده مردم بر اساس تقوى. 
 
السبب المتصل بين الأرض و السماء: واسطه بين آسمان و زمين، كانال رحمت حق بر خلق. 
 
صاحب يوم الفتح و ناشرراية الهدى: صاحب روز پيروزى و بر افرازنده پرچم هدايت. 
 
مؤلف شمل الصلاح و الرضا: الفت دهنده دلها بر اساس رضايت و درستكارى. 
 
الطالب بدم المقتول بكربلا: خونخواه شهيد كربلا. 
 
المنصور على من اعتدى عليه وافترى: يارى شده عليه دشمنان وافترا زنندگان. 
 
المضطرّ الّذى يجاب اذا دعى: پريشان و درماندهاى كه چون دعا كند دعايش مستجاب شود.
 


:: موضوعات مرتبط: حضرت صاحب الزمان عج , ,
:: بازدید از این مطلب : 44
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : شنبه 21 اسفند 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : احمد رشاد متوکل

 

 اصالت اعتقاد به ظهور مُنجى

 

 

 

 
 

 

انتظار ظهور یك مصلح بزرگ آسمانى، و امید به آینده و استقرار صلح و عدل جاویدان، امرى فطرى و طبیعى است كه با ذات و وجود آدمى سر و كار داشته و با آفرینش هر انسانى همراه است و زمان و مكان نمى شناسد و به هیچ قوم و ملّتى اختصاص ندارد.

از این رو، همه افراد طبق فطرت ذاتى خود مایلند روزى فرا رسد كه جهان بشریّت در پرتو ظهور رهبرى الهى و آسمانى و با تأیید و عنایت پروردگار، از ظلم ظالمان و ستم ستمگران نجات یافته، شور و بلوا در جهان پایان پذیرد و انسانها از وضع فلاكت بار موجود نجات یابند و از نابسامانى و نا امنى و تیره روزى خلاص شوند و سرانجام به كمال مطلوب و زندگى شرافتمندانه اى  نایل آیند.

به همین دلیل، در تمام ادیان و مذاهب مختلف جهان، از مصلحى _ كه در آخر الزمان ظهور خواهد نمود و به جنایتها و خیانتهاى ضد انسانی خاتمه خواهد داد و شالوده حكومت واحد جهانى را بر اساس عدالت و آزادى واقعى بنیان خواهد نهاد _ سخن به میان آمده و تمام پیامبران و سفیران الهى در این زمینه به مردم با ایمان جهان، نویدهایى داده اند.

در این زمینه، یكى از نویسندگان معروف چنین مى نویسد:

«موضوع ظهور و علایم ظهور، موضوعى است كه در همه مذاهب بزرگ جهان واجد اهمیّت خاصّى است. صَرفِ نظر از عقیده و ایمان كه پایه این آرزو را تشكیل مى دهد، هر فرد علاقه مند به سرنوشت بشریّت، و طالب تكامل معنوى وقتى كه از همه نا امید مى شود، و مى بیند كه با وجود این همه ترقّیات فكرى و علمى شگفت انگیز، باز متأسّفانه، بشریّت غافل و بى خبر، روز به روز خود را به سوى فساد و تباهى مى كشاند و از خداوند بزرگ بیشتر دورى مى جوید، و از اوامر او بیشتر سرپیچى مى كند؛ بنا به فطرت ذاتى خود متوجّه درگاه خداوند بزرگ مى شود، و از او براى رفع ظلم و فساد یارى مى جوید.

از این رو در همه قرون و اعصار، آرزوى یك مصلح بزرگ جهانى در دلهاى خداپرستان وجود داشته است. و این آرزو نه تنها در میان پیروان مذاهب بزرگ، مانند: زرتشتى و یهودى و مسیحى و مسلمان، سابقه دارد، بلكه آثار آن را در كتاب هاى قدیم چینیان و در عقاید هندیان، و در بین اهالى اسكاندیناوى و حتّى در میان مصریان قدیم و بومیان و حتّى مكزیك و نظایر آنها نیز مى توان یافت».([1])

آرى! عقیده به ظهور یك مصلح بزرگ آسمانى در پایان جهان، یكى از مسایل بسیار مهمّ و حسّاسى است كه نه تنها در آیین مبین اسلام، بلكه در همه ادیان آسمانى، و نه تنها در میان پیروان ادیان و مذاهب بلكه در نزد بسیارى از مكاتب مختلف جهان سابقه دیرین دارد، و تمامى پیروان ادیان بزرگ عالم از مسیحیان، كلیمیان و زرتشتیان گرفته تا پیروان مكتب هاى الحادى، همه و همه بدان عقیده دارند.

ناگفته نماند كه پیروان ادیان و مذاهب گوناگون، و دیگر ملل و اقوام گذشته و مكاتب مختلف جهان درباره نام آن بزرگوار باهم اختلاف نظر دارند، مسلمانان او را «مهدى موعود منتظر(علیه السلام)»، و پیروان سایر ادیان ومكتبها و ملّتها و توده هاى محروم، وى را «مصلح جهانى» یا «مصلح غیبى»، یا «رهاننده بزرگ» یا «نجات بخش آسمانى» و یا «منجى اعظم» مى نامند؛ ولى در باره اوصاف كلّى، برنامه هاى اصلاحى، تشكیل حكومت واحد جهانى بر اساس عدالت و آزادى، و ظهور او در آخرالزمان اتّفاق نظر دارند.

جالب توجّه این كه حتّى در این اواخر نیز، این عقیده در بین گروهى از دانشمندان و فلاسفه بزرگ جهان به عنوان: «لزوم تشكیل حكومت واحدجهانى» درسطح وسیعى مطرح گردیده است:

«در عصر اخیر دوشادوش پیشرفت همه جانبه اى كه در تمام مسایل علمى نصیب بشریّت شده، این ایده و عقیده نیز از مرز ادیان و مذاهب قدم فراتر نهاده و به عنوان یكى از مهمترین مسایل حیاتى مورد بحث و بررسى قرار گرفته است».([2])

آرى ! امروز بسیارى از اندیشمندان و فلاسفه مشهور جهان نیز عقیده دارند كه با پیشرفت سریع صنعت و تكنولوژى، زندگى ماشینى، رقابت هاى ناسالم نظامى، بازیهاى خطرناك سیاسى، و احساس یأس و نا امیدى در بین جوامع بشرى براى رهایى از اوضاع نا بسامان كنونى، تشكیل حكومت واحد جهانى بر اساس عدالت و آزادى لازم و ضرورى است.

بنابراین، به رغم افكار بیمارگونه كوته نظران كج اندیش كه مى پندارند مسأله مهدویّت و انتظار ظهور یك رهبر بزرگ آسمانى در پایان جهان، از مختصّات مسلمانان و یا از عقاید خاص شیعیان است و مى كوشند تا با تلاش مذبوحانه خود آن را در یك مكتب خاصّ محصور كنند، این مسأله اختصاص به مسلمانان و شیعیان ندارد؛ بلكه یك اعتقاد عمومى مشترك است كه همه اُمّتها و ملّتها و پیروان ادیان ـ و حتّى مكاتب مختلف، فلاسفه، دانشمندان و اندیشمندان واقع بین جهان نیز ـ در این عقیده و مرام باهم شریك اند.

 

اصالت اعتقاد به ظهور مُنجى

 

عقیده به ظهور یك نجات دهنده بزرگ آسمانى و امید به یك آینده روشن كه در آن، نگرانیها و هراسها مرتفع گردد، و به بركت ظهور یك شخصیّت ممتاز الهى همه تاریكیها از پهنه گیتى برچیده شود، و ریشه ظلم و جهل و تباهى از روى كره زمین بركنده شود، یك اعتقاد عمومى ثابت است كه همواره در همه وقت، در همه جا، و در همه زمانها بین تمام ملّتها شایع و رایج بوده است.

بر اساس تحقیقات پژوهشگران مسایل اسلامى، این عقیده در طول دوران زندگى انسانها پیوسته در میان همه ملّتها و پیروان ادیان بزرگ موجود بوده، و حتّى اقوام مختلف جهان چون: اسلاوها، ژرمنها، اسنها و سلتها، نیز معتقدند كه سرانجام باید پیشوایى در آخرالزمان ظهور كرده، بى عدالتى ها را از بین برده، حكومت واحد جهانى تشكیل داده، و در بین مردم بر اساس عدالت و انصاف داورى كند.

آنچه از تاریخ اُمّتها استفاده مى شود این است كه: مسأله عقیده به ظهور یك رهبر مقتدر الهى و آمدن مصلحى در آخر الزمان به نام مُنجى موعود جهانى به قدرى اصیل و ریشه دار است كه در اعماق دل ملّتها و پیروان همه ادیان الهى، و تمام اقوام و ملل جهان جا گرفته است تا جایى كه در طول تاریخ بشریّت، انسانها در فراز و نشیب هاى زندگى، با یادآورى ظهور چنین رهبر مقتدرى، پیوسته خود را از یأس و نا امیدى نجات داده، و در انتظار ظهور آن مصلح موعود جهانى در پایان جهان، لحظه شمارى مى كنند.

براى اثبات این مطلب، كافى است بدانیم كه عقیده به ظهور یك «نجات دهنده» حتّى از نظر یهود و نصارى نیز قطعى است. و حتّى این كه در میان همه طوایف یهود و همه شاخه هاى مسیحیّت وجود این عقیده قطعى و مسلّم است.

اینك براى توضیح بیشتر به مطالبى كه در این زمینه مى آوریم، توجه فرمایید.

 

انتظار ظهور «منجى» در بین یهود و نصارى

 

نویسنده آمریكایى كتاب «قاموس مقدّس»، درباره شیوع اعتقاد به ظهور، و انتظار پیدایش یك «منجى بزرگ جهانى» در میان قوم «یهود» چنین مى نویسد:

«عبرانیان منتظر قدوم مبارك «مسیح» نسلاً بعد نسل بودند، و وعده آن وجود مبارك . . . مكرّراً در «زبور» و كتب انبیا، على الخصوص، در كتاب «اشعیا» داده شده است. تا وقتى كه «یحیاى تعمید دهنده» آمده، به قدوم مبارك وى بشارت داد، لیكن «یهود» آن نبوآت (پیشگوییها) را نفهمیده با خود همى اندیشیدند كه «مسیح» (سلطان زمان) خواهد شد، و ایشان را از دست جور پیشگان و ظالمان رهایى خواهد داد، و به اعلا درجه مجد و جلال ترقّى خواهد كرد».([3])

نویسنده كتاب «قاموس كتاب مقدّس» در كتاب خود ازیهودیان، زبان به شكایت مى گشاید كه دعوت عیساى مسیح را بعد از آن همه اشتیاق و انتظار، سرانجام نپذیرفتند و او را مسیح واقعى نپنداشتند و او را با مسیح موعودى كه سلطان زمان خواهد بود و منجى واپسین و مژده اش را كتاب مقدّسشان داده بود و سالها در انتظارش در التهاب سوزان لحظه شمارى مى كردند، مطابق نیافتند. از این رو، با او به دشمنى برخاستند، حتّى وى را جنایتكار به ملّت اسرائیل، و تعالیمش را، ضدّ آرمان اساسى كتب مقدّس «عهد عتیق» (تورات و ملحقات آن) دانستند، ناچار به محاكمه اش فراخواندند و به اعدام محكومش كردند، و همچنان با احساس غبنى جانكاه مجدداً در انتظار «مسیح موعود» و رهایى بخش از رنج و ستم، نشستند.

مسیحیان، با این كه حضرت عیسى(علیه السلام) را «مسیح موعود» یهودیان مى دانستند، چون نسبت به پیروى او احساس ناتمامى كردند، یكباره امیدشان از «زمان حال» بركنده شد؛ حماسه انتظار را از سرگرفتند و در انتظار «مسیح» و بازگشت وى از آسمان، در پایان جهان نشستند.

طبق نوشته «مستر هاكس» آمریكایى، در كتاب خود «قاموس كتاب مقدس» كلمه «پسر انسان» 80 بار در «انجیل» و ملحقات آن (عهد جدید) به كار رفته كه فقط 30 مورد آن با حضرت عیسى(علیه السلام) قابل تطبیق است، و 50 مورد دیگر از «مصلح» و نجات دهنده اى سخن مى گوید كه در آخر زمان ظهور خواهد كرد([4]).!

 

مسیح هاى دروغین

 

اعتقاد به ظهور یك «منجى بزرگ جهانى» و اشتیاق به ظهور یك رهبر آسمانى در میان یهود و نصارى، آن چنان اصیل و ریشه دار است كه در طول تاریخ این دو ملّت، مدّعیان شگفتى را پدید آورده، و افراد زیادى پیدا شده اند كه خود را به دروغ «مسیح موعود» معرّفى كرده اند. به طورى كه صاحب كتاب «قاموس كتاب مقدّس» در باره شماره مدّعیان دروغین «مسیح موعود» مى نویسد:

«24 نفر مسیحیان (مسیح هاى) دروغگو در میان بنى اسرائیل ظاهر گشتند كه مشهورترین و معروفترین آنها «بركوكبه» است كه در اوایل قرن ثانى مى زیست. و آن دجّال معروف ادّعا مى نمود كه رأس و رئیس و پادشاه قوم یهود است.

و در مائه دوازدهم تخمیناً ده نفر از مسیحیان، ـ یعنى: مسیح هاى دروغگو ـ ظاهر گردیده، جمعى را به خود گروانیده، و این مطلب اسباب فتنه و جنگ شده، و جمعى كثیر نیز در آن معركه، طعمه شمشیر گردیدند. و آخرین مسیحیان ـ مسیح هاى دروغگو ـ «مردخاى» است. او شخصى بود آلمانى كه در سال 1682 میلادى ظهور كرده، اسباب اشتداد فتنه، و اشتعال نائره فساد گشت، و چون آتش فتنه بالا گرفت، فرارى گردیده  معدوم الاثر شد.

نویسنده كتاب «دیباچه اى بر رهبرى» بعد از نقل این جریان از كتاب «قاموس كتاب مقدس» مى نویسد:

«متأسّفانه اطّلاع مؤلّف آمریكایى ـ كتاب «قاموس كتاب مقدّس» به زبان فارسى، كه سالها نیز ساكن «همدان» بوده است ـ درباره شماره مدّعیان «مسیحائى» و همچنین درباره آخرین كسى كه به عنوان «مسیح موعود» قیام كرده است، نارساست.

شماره این مدّعیان، به مراتب بیشتر از آن است كه وى یادآور شده است، همچنین قیام «مردخاى» آلمانى در قرن هفدهم، واپسین قیامى نیست كه تاریخ مسیحیّت آن را به یاد مى آورد. تنها طى دو قرن هیجده و نوزده در انگلستان، بالغ بر شش تن، به نام «مسیح موعود» ظهور كرده اند، و اغتشاش هایى را هم دامن زده اند، و پاره اى از آنان نیز به كیفر رسیده اند».([5])

«البته به موازات دین مسیح، در دین یهود نیز، مسیح هاى دروغین متعدّد ظهور كرده اند. از جمله، یكى از مسیح هاى یهودى، «داود آل روى» از یهودیان ایران است. او در اواسط قرن دوازدهم در میان یهودیان ایران، مدّعى شد كه او «مسیح موعود» است».([6])

 

عقاید اقوام مختلف جهان درباره مصلح موعود

 

مسأله عقیده به ظهور مصلحى جهانى در پایان دنیا امرى عمومى و همگانى است، و اختصاص به هیچ قوم و ملّتى ندارد. سر منشأ این اعتقاد كهن و ریشه دار، علاوه بر اشتیاق درونى و میل باطنى هر انسان ـ كه به طور طبیعى خواهان حكومت حقّ و عدل، و برقرارى نظام صلح و امنیّت در سرتاسر جهان است ـ نویدهاى بى شائبه پیامبران الهى در طول تاریخ بشریّت به مردم مؤمن و آزادى خواه جهان است.

تمام پیامبران بزرگ الهى در دوران مأموریّت الهى خود به عنوان جزیى از رسالت خویش به مردم وعده داده اند كه در آخر الزمان و در پایان روزگار، یك مصلح بزرگ جهانى ظهور خواهد نمود و مردمان جهان را از ظلم ظالمان و ستم ستمگران نجات خواهد داد و فساد، بى دینى و بى عدالتى را در تمام جهان ریشه كن خواهد ساخت و سراسر جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد.

سیرى كوتاه در افكار و عقاید ملل مختلف جهان مانند: مصر باستان، هند، چین، ایران و یونان و نگرش به افسانه هاى دیگر اقوام مختلف بشرى، این حقیقت را به خوبى روشن و مسلّم مى سازد كه همه اقوام مختلف جهان با آن همه اختلاف آرا، عقاید و اندیشه هاى متضادّى كه با یكدیگر دارند، در انتظار مصلح موعود جهانى، بسر مى برند.

اینك براى این كه در باره این موضوع سخنى به گزاف نگفته باشیم فهرست مختصرى از بازتاب این عقیده را در میان اقوام و ملل مختلف جهان در اینجا مى آوریم:

1 ـ ایرانیان باستان معتقد بودند كه: «گرزا سپه» قهرمان تاریخى آنان زنده است و در «كابل» خوابیده، و صد هزار فرشته او را پاسبانى مى كنند تا روزى كه بیدار شود و قیام كند و جهان را اصلاح نماید.

2 ـ گروهى دیگر از ایرانیان مى پنداشتند كه: «كیخسرو» پس از تنظیم كشور و استوار ساختن شالوده فرمانروایى، دیهیم پادشاهى به فرزند خود داد و به كوهستان رفت و در آنجا آرمیده تا روزى ظاهر شود و اهریمنان را از گیتى براند.

3 ـ نژاد اسلاو بر این عقیده بودند كه از مشرق زمین یك نفر برخیزد و تمام قبایل اسلاو را متّحد سازد و آنها را بر دنیا مسلّط گرداند.

4 ـ نژاد ژرمن معتقد بودند كه یك نفر فاتح از طوایف آنان قیام نماید و «ژرمن» را بر دنیا حاكم گرداند.

5 ـ اهالى صربستان انتظار ظهور «ماركو كرالیویچ» را داشتند.

6 ـ برهمائیان از دیر زمانى براین عقیده بودند كه در آخر زمان «ویشنو» ظهور نماید و بر اسب سفیدى سوار شود و شمشیر آتشین بر دست گرفته و مخالفین را خواهد كشت، و تمام دنیا «برهمن» گردد و به این سعادت برسد.

7 ـ ساكنان جزایر انگلستان، از چندین قرن پیش آرزومند و منتظرند كه: «ارتور» روزى از جزیره «آوالون» ظهور نماید و نژاد «ساكسون» را در دنیا غالب گرداند و سعادت جهان نصیب آنها گردد.

8 ـ اسن ها معتقدند كه پیشوایى در آخر الزمان ظهور كرده، دروازه هاى ملكوت آسمان را براى آدمیان خواهد گشود.

9 ـ سلت ها مى گویند: پس از بروز آشوبهایى در جهان، «بوریان بور ویهیم» قیام كرده، دنیا را به تصرّف خود درخواهد آورد.

10 ـ اقوام اسكاندیناوى معتقدند كه براى مردم دنیا بلاهایى مى رسد، جنگهاى جهانى اقوام را نابود مى سازد، آنگاه «اودین» با نیروى الهى ظهور كرده و بر همه چیره مى شود.

11 ـ اقوام اروپاى مركزى در انتظار ظهور «بوخص» مى باشند.

12 ـ اقوام آمریكاى مركزى معتقدند كه: «كوتزلكوتل» نجات بخش جهان، پس از بروز حوادثى در جهان، پیروز خواهد شد.

13 ـ چینى ها معتقدند كه «كرشنا» ظهور كرده، جهان را نجات مى دهد.

14 ـ زرتشتیان معتقدند كه: «سوشیانس» (نجات دهنده بزرگ جهان) دین را در جهان رواج دهد، فقر و تنگدستى را ریشه كن سازد، ایزدان را از دست اهریمن نجات داده، مردم جهان را هم فكر و هم گفتار و هم كردار گرداند.

15 ـ قبایل «اى پوور» معتقدند كه: روزى خواهد رسید كه در دنیا دیگر نبردى بروز نكند و آن به سبب پادشاهى دادگر در پایان جهان است.

16 ـ گروهى از مصریان كه در حدود 3000 سال پیش از میلاد، در شهر «ممفیس» زندگى مى كردند، معتقد بودند كه سلطانى در آخرالزمان با نیروى غیبى بر جهان مسلّط مى شود، اختلاف طبقاتى را از بین مى برد و مردم را به آرامش و آسایش مى رساند.

17 ـ گروهى دیگر از مصریان باستان معتقد بودند كه فرستاده خدا در آخرالزمان، در كنار خانه خدا پدیدار گشته، جهان را تسخیر مى كند.

18 ـ ملل و اقوام مختلف هند، مطابق كتاب هاى مقدّس خود، در انتظار مصلحى هستند كه ظهور خواهد كرد و حكومت واحد جهانى را تشكیل خواهد داد.

19 ـ یونانیان مى گویند: «كالویبرگ» نجات دهنده بزرگ، ظهور خواهد كرد، و جهان را نجات خواهد داد.

20 ـ یهودیان معتقدند كه در آخر زمان «ماشیع» (مهدى بزرگ) ظهور مى كند و ابد الآباد در جهان حكومت مى كند، او را از اولاد حضرت اسحاق مى پندارند، در صورتى كه «تورات»، كتاب مقدّس یهود، او را صریحاً از اولاد حضرت اسماعیل دانسته است.

21 ـ نصارا نیز به وجود حضرت مهدى(علیه السلام) قایلند ومى گویند: او در آخر الزمان ظهور خواهد كرد و عالم را خواهد گرفت، ولى در اوصافش اختلاف دارند.([7])

آنچه از نظر خوانندگان گرامى گذشت ـ گرچه همه آنها با حضرت مهدى(علیه السلام)كاملاً تطبیق نمى كند و حتّى برخى از آنها اصلاً با مهدى موعود اسلام وفق نمى دهد. ـ از یك حقیقت مسلّم حكایت مى كند و آن این كه:

این افكار و عقاید و آرا كه همه آنها با مضمون هاى مختلف، از آینده اى درخشان و آمدن مصلحى جهانى در آخر الزمان خبر مى دهند، نشانگر این واقعیّت است كه همه آنها در واقع از منبع پر فیض وحى سرچشمه گرفته است، و لكن در برخى از مناطق دور دست كه شعاع حقیقت در آنجا كمتر تابیده است در طول تاریخ به تدریج از فروغ آن كاسته شده، و فقط كلّیاتى از نویدهاى مهدى موعود و «مصلح جهانى» در میان ملّتها به جاى مانده است.

البته سالم ماندن این نویدها در طول قرون متمادى، خود بر اهمیّت موضوع مى افزاید، و مسأله «مهدویّت» و ظهور مصلح جهانى را قطعى تر مى كند.

بنابراین، عقیده به ظهور مبارك حضرت مهدى(علیه السلام) در آخر الزمان یك عقیده عمومى است و اگر كلمه «مهدى» و واژه هاى دیگر را ـ كه پیروان سایر ادیان و مذاهب مختلف جهان بر آن حضرت اطلاق مى كنند ـ  از قالب اصطلاح اختصاصى آنها درآوریم، و آن حضرت را «نجات بخش بزرگ آسمانى» یا «مصلح جهانى» و یا «رهایى بخش غیبى» بنامیم، اختلاف اسمى هم رفع مى شود.

 

اسامى مقدّس حضرت مهدى(علیه السلام) در كتب مذهبى اهل ادیان

 

اینك قسمتى از اسامى مبارك آن حضرت را كه با الفاظ مختلفى در بسیارى از كتب مذهبى اهل ادیان و ملل مختلف جهان آمده است، از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانیم.

1 ـ «صاحب» در صحف ابراهیم(علیه السلام)؛

2 ـ «قائم» در زبور سیزدهم؛

3 ـ «قیدمو» در تورات به لغت تركوم؛

4 ـ «ماشیع» (مهدى بزرگ) در تورات عبرانى؛

5 ـ «مهمید آخر» در انجیل؛

6 ـ «سروش ایزد» در زمزم زرتشت؛

7 ـ «بهرام» در ابستاق زند و پازند؛

8 ـ «بنده یزدان» هم در زند و پازند؛

9 ـ «لند بطاوا» در هزار نامه هندیان؛

10 ـ «شماخیل» در ارماطس؛

11 ـ «خوراند» در جاویدان؛

12 ـ «خجسته» (احمد) در كندرال فرنگیان؛

13 ـ «خسرو» در كتاب مجوس؛

14 ـ «میزان الحق» در كتاب اثرى پیغمبر؛

15 ـ «پرویز» در كتاب برزین آذر فارسیان؛

16 ـ «فردوس اكبر» در كتاب قبروس رومیان؛

17 ـ «كلمةُ الحقّ» در صحیفه آسمانى؛

18 ـ «لِسانِ صدق» هم در صحیفه آسمانى؛

19 ـ «صمصام الاكبر» در كتاب كندرال؛

20 ـ «بقیة اللّه» در كتاب دوهر؛

21 ـ «قاطع» در كتاب قنطره؛

22 ـ «منصور» در كتاب دید براهمه؛

23 ـ «ایستاده» (قائم) در كتاب شاكمونى؛

24 ـ «ویشنو» در كتاب ریگ ودا؛

25 ـ «فرخنده» (محمّد) در كتاب وشن جوك؛

26 ـ «راهنما» (هادى و مهدى) در كتاب پاتیكل؛

27 ـ «پسر انسان» در عهد جدید (اناجیل و ملحقات آن)؛

28 ـ «سوشیانس» در كتاب زند و هومو من یسن، از كتب زردتشیان؛

29 ـ در كتاب «شابوهرگان» كتاب مقدس «مانویه» ترجمه «مولر» نام «خود شهر ایزد» آمده كه باید در آخر الزمان ظهور كند، و عدالت را در جهان آشكار سازد؛

30 ـ «فیروز» (منصور) در كتاب شعیاى پیامبر.([8])

علاوه بر این ها اسامى دیگرى نیز براى حضرت مهدى(علیه السلام)در كتب مقدّسه اهل ادیان ذكر شده است كه ما به جهت اختصار از نقل آنها خوددارى نمودیم.([9] [9] )

اسامى مقدّسى چون: «صاحب، قائم، قاطع، منصور و بقیة اللّه» كه در كتب مذهبى ملل مختلف آمده است، از القاب خاصّ وجود مقدّس حضرت حجّت بن الحسن العسكرى ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشریف ـ است كه در بیشتر روایات اسلامى، به آنها تصریح شده و ائمّه معصومین(علیهم السلام) در اكثر روایات، از آن حضرت به عنوان «صاحب»، «قائم» و «بقیة اللّه» یاد كرده اند. و این خود بیانگر این واقعیّت است كه موعود همه اُمّتها و ملّتها همان وجود مقدّس منتظر غایب، حضرت حجّت بن الحسن العسكرى (علیه السلام) است.

ادیان و نوید ظهور موعود

  چنان كه در بحثهاى گذشته آمد، مسأله ظهور حضرت مهدى(علیه السلام) در آخر الزمان و پایان دادن به ظلم و ستمها از مسایل اساسى ادیان و اسلام است، و تمامى ادیان و مذاهب گوناگونى كه در روى كره زمین حكومت مى كنند، وقوع حتمى و قطعى آن را خبر داده اند.

بر اساس تعالیم انبیا و نویدهاى كتب آسمانى، علیرغم عوامل بدبینى بیشمارى كه نسبت به آینده بشر در جهان دیده مى شود، اوضاع كنونى جهان قابل دوام نیست، و دیر یا زود گردونه زمان به نفع محرومان خواهد چرخید، و چهره جهان دگرگون خواهد شد، و مفاسد اجتماعى و كشمكشهاى كنونى جاى خود را به آرامش و امنیّت خواهد داد. مطابق وعده هاى انبیا و نویدهاى كتب آسمانى، چشم انداز آینده جهان و سرنوشت بشر روشن است.

نگاهى كوتاه به كتابهاى مذهبى اهل ادیان این امر را به خوبى نشان مى دهد كه وقتى جهان دچار فتنه و آشوب گردد و آتش ظلم و بیدادگرى همه جهان را فراگیرد، و جنگهاى خانمان سوز و ویرانگر مردمان جهان را به ستوه آورد و زمامداران جهان از اداره اُمور كشورها عاجز و ناتوان گردند و براى خاموش كردن آتش فتنه ها و جنگها راه چاره اى نیابند، در چنین موقعیّت حساس و بحرانى یك مصلح بزرگ جهانى، با اتّكا به قدرت لایزال الهى قیام خواهد كرد، و به یك اصلاح عمومى در تمام جهان دست خواهد زد و زورگویان، زورمداران و قدرت طلبان افسار گسیخته عالم را سر جاى خود خواهد نشاند و به همه بدبختیها و تیره روزى ها و گرفتارى هاى بشریّت خاتمه خواهد داد.

--------------------------------------------------------------------------------

[1] ـ مقدّمه كتاب «مهدى موعود» ترجمه سیزدهم بحار، ص 177، و مهدى انقلابى بزرگ، ص 57، به نقل از كتاب علائم الظهور.

[2] ـ او خواهد آمد، ص 75.

[3] ـ قاموس كتاب مقدّس، ص 806، به نقل از كتاب «او خواهد آمد»، ص 32.

[4] ـ او خواهد آمد، ص 33، به نقل از قاموس مقدس، ص 219.

[5] ـ دیباچه اى بر رهبرى، ص 95 ـ 96.

[6] ـ دیباچه اى بر رهبرى، ص 101 ـ 102.

[7] ـ او خواهد آمد، ص 87 ـ 88.

[8] ـ اسامى مقدس حضرت مهدى(علیه السلام) در كتابهاى مربوطه به تفصیل آمده است، و ما اسامى مذكوره را از این كتابها نقل كرده ایم: النجم الثاقب، ص 31 ـ 70، كتاب یأتی على الناس زمان، ص 708 ـ 711، اقوال الائمه، ج 1، ص 329، او خواهد آمد، ص 64 ـ 70 و الزام الناصب ج 1، ص 481 ـ 491

[9] ـ ناگفته نماند كه نامها، كنیه ها و لقبهاى حضرت مهدى(علیه السلام)، در دو كتاب پر محتواى «الزام الناصب»، تألیف مرحوم حائرى یزدى، و كتاب بسیار نفیس «نجم الثاقب» تألیف محدّث نورى ـ طاب ثراه ـ به تفصیل ذكر شده است.

 



:: موضوعات مرتبط: حضرت صاحب الزمان عج , ,
:: بازدید از این مطلب : 39
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : شنبه 21 اسفند 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : احمد رشاد متوکل

 

وضو


مسأله 235 ـ در وضو واجب است صورت و دستها را بشويند ، و جلوى سر و روى پاها را مسح كنند 
مسأله 236 ـ درازاى صورت را بايد از بالاى پيشانى جائى كه موى سر بيرون مى‏آيد تا آخر چانه شست ، و پهناى آن به مقدارى كه بين انگشت وسط و شست قرار مى‏گيرد بايد شسته شود ، و اگر مختصرى از اين مقدار را نشويند وضو باطل است ، و اگر انسان يقين نكند كه اين مقدار كاملاً شسته شده بايد براى اينكه يقين كند ، كمى اطراف آن را هم بشويد . 
مسأله 237 ـ اگر صورت يا دست كسى كوچكتر يا بزرگتر از متعارف مردم باشد ، بايد ملاحظه كند كه مردمان متعارف تا كجاى صورت خود را مى‏شويند ، او هم تا همانجا بشويد . و نيز اگر در پيشانى او مو روئيده ، يا جلوى سرش مو ندارد بايد به اندازه معمول ، پيشانى را بشويد . 
مسأله 238 ـ اگر احتمال دهد چرك يا چيز ديگرى در ابروها و گوشه‏هاى چشم و لب او هست كه نمى‏گذارد آب به آنها برسد ، چنانچه احتمال او در نظر مردم بجا باشد ، بايد پيش از وضو وارسى كند كه اگر هست بر طرف نمايد . 
مسأله 239 ـ اگر پوست صورت از لاى مو پيدا باشد بايد آب را به پوست برساند ، و اگر پيدا نباشد شستن مو كافى است و رساندن آب به زير آن لازم نيست . 
مسأله 240 ـ اگر شك كند پوست صورت از لاى مو پيدا است يا نه ، ـ بنابر احتياط واجب ـ بايد مو را بشويد ، و آب را به پوست هم برساند . 
مسأله 241 ـ شستن توى بينى و مقدارى از لب و چشم كه در وقت بستن ديده نمى‏شود واجب نيست ، ولى انسان اگر يقين نكند كه از جاهايى كه بايد شسته شود چيزى باقى نمانده ، واجب است براى آنكه يقين كند ، مقدارى از آنها را هم بشويد ، و كسى كه اين امر را نمى‏دانسته اگر نداند در وضوئى كه گرفته مقدار لازم را شسته يا نه ، نمازهايى را كه با آن وضو خوانده صحيح است و لازم نيست براى نماز بعدى دوباره وضو بگيرد . 
مسأله 242 ـ بايد دستها و همچنين صورت را ـ بنابر احتياط لازم ـ از بالا به پائين شست ، و اگر از پائين به بالا بشويد وضو باطل است . 
مسأله 243 ـ اگر دست را تر كند و به صورت و دستها بكشد ، چنانچه ترى دست به قدرى باشد كه بواسطه كشيدن دست آب آنها را فرا گيرد كافى است ، و لازم نيست كه بر آنها جارى شود . 
مسأله 244 ـ بعد از شستن صورت بايد دست راست ، و بعد از آن دست چپ را از آرنج تا سر انگشتها بشويد . 
مسأله 245 ـ اگر انسان يقين نكند كه آرنج را كاملاً شسته ، بايد براى آنكه يقين كند ، مقدارى بالاتر از آرنج را هم بشويد . 
مسأله 246 ـ كسى كه پيش از شستن صورت دستهاى خود را تا مچ شسته ، در موقع وضو بايد تا سر انگشتان بشويد ، و اگر فقط تا مچ بشويد وضو ى او باطل است . 
مسأله 247 ـ در وضو شستن صورت و دستها مرتبه اول واجب ، و مرتبه دوم مستحب ، و مرتبه سوم و بيشتر از آن حرام مى‏باشد ، و شستن مرتبه اول وقتى تمام مى‏شود كه به قصد وضو آن مقدار آب به صورت يا دست بريزد كه آب تمام آن را فرا بگيرد و ديگر جايى براى احتياط باقى نماند ، پس اگر به قصد شستن مرتبه اول مثلاً ده مرتبه آب به صورت بريزد تا اينكه آب همه آن را فرا بگيرد اشكال ندارد ، و تا وقتى كه قصد وضو و شستن صورت مثلاً نكند شستن اول محقق نمى‏شود ، پس مى‏تواند چند مرتبه همه صورت را بشويد و در آخرين مرتبه كه آب مى‏ريزد قصد شستن وضوئى نمايد ، ولى اعتبار قصد در شستن دوم خالى از اشكال نيست ، و احتياط لازم آن است كه بيش از يك مرتبه بعد از مرتبه اول صورت و يا دستها را نشويد اگر چه به قصد وضو هم نباشد . 
مسأله 248 ـ بعد از شستن هر دو دست بايد جلوى سر را با ترى آب وضو كه در دست مانده مسح كند ، و احتياط مستحب آن است كه با كف دست راست مسح نمايد . و مسح را از بالا به پائين انجام دهد . 
مسأله 249 ـ يك قسمت از چهار قسمت سر ، كه مقابل پيشانى است جاى مسح مى‏باشد ، و هر جاى اين قسمت را به هر اندازه مسح كند كافى است ، اگر چه احتياط مستحب آن است كه از درازا به اندازه درازاى يك انگشت ، و از پهنا به اندازه پهناى سه انگشت بسته مسح نمايد . 
مسأله 250 ـ لازم نيست مسح سر بر پوست آن باشد بلكه بر موى جلوى سر هم صحيح است ، ولى كسى كه موى جلوى سر او به اندازه‏اى بلند است كه اگر مثلاً شانه كند به صورتش مى‏ريزد ، يا به جاهاى ديگر سر مى‏رسد ، بايد بيخ موها را مسح كند ، و اگر موهائى را كه به صورت مى‏ريزد يا به جاى ديگر سر مى‏رسد جلوى سر جمع كند و بر آنها مسح نمايد ، يا بر موى جاهاى ديگر سر كه جلوى آن آمده مسح كند ، چنين مسحى باطل است . 
مسأله 251 ـ بعد از مسح سر بايد با ترى آب وضو كه در دست مانده ، روى پاها را از سر يكى از انگشتها تا مفصل مسح نمايد ، و احتياط مستحب آن است كه پاى راست را با دست راست ، و پاى چپ را با دست چپ مسح نمايد . 
مسأله 252 ـ پهناى مسح پا به هر اندازه باشد كافى است ، ولى بهتر آن است كه به اندازه پهناى سه انگشت بسته بلكه تمام روى پا را با تمام دست مسح نمايد . 
مسأله 253 ـ لازم نيست در مسح پا دست راست بر سر انگشتها بگذارد و بعد به پشت پا بكشد ، بلكه مى‏تواند تمام دست را روى پا بگذارد و كمى بكشد . 
مسأله 254 ـ در مسح سر و روى پا بايد دست را روى آنها بكشد ، واگر دست را نگهدارد و سر يا پا را به آن بكشد باطل است ، ولى اگر موقعى كه دست را مى‏كشد سر يا پا مختصرى حركت كند اشكال ندارد . 
مسأله 255 ـ جاى مسح بايد خشك باشد ، و اگر به قدرى تر باشد كه رطوبت دست به آن اثر نكند مسح باطل است ، ولى اگر نمناك باشد يا آنكه ترى آن به قدرى كم باشد كه در رطوبت دست مستهلك باشد اشكال ندارد . 
مسأله 256 ـ اگر براى مسح ، رطوبتى در دست نمانده باشد نمى‏تواند دست را با آب خارج تر كند ، بلكه بايد از ريش خود رطوبت بگيرد و با آن مسح نمايد ، و گرفتن رطوبت از غير ريش و مسح نمودن با آن محلّ اشكال است . 
مسأله 257 ـ اگر رطوبت دست فقط به اندازه مسح سر باشد احتياط واجب آن است كه سر را با همان رطوبت مسح كند ، و براى مسح پاها از ريش خود رطوبت بگيرد. 
مسأله 258 ـ مسح كردن از روى جوراب و كفش باطل است ، ولى اگر بواسطه سرماى شديد يا ترس از دزد و درنده و مانند اينها نتواند كفش يا جوراب را بيرون آورد ، احتياط واجب آن است كه مسح بر جوراب و كفش نموده و تيمم نيز نمايد ، و اگر تقيه در بين باشد مسح بر جوراب و كفش كفايت مى‏كند . 
مسأله 259 ـ اگر روى پا نجس باشد و نتواند براى مسح ، آن را آب بكشد ، بايد تيمّم نمايد . 

وضوء ارتماسى


مسأله 260 ـ وضوى ارتماسى آن است كه انسان صورت و دستها را به قصد وضو در آب فرو برد ، وظاهر آن است كه مسح با ترى دستى كه ارتماسى شسته شده اشكال ندارد هر چند خلاف احتياط است . 
مسأله 261 ـ در وضوى ارتماسى هم بايد صورت و دستها از بالا به پائين شسته شود ، پس اگر وقتى كه صورت و دستها را در آب فرو مى‏برد قصد وضو كند ، بايد صورت را از طرف پيشانى ، و دستها را از طرف آرنج در آب فرو برد . 
مسأله 262 ـ اگر وضوى بعضى از اعضاء را ارتماسى و بعضى را غير ارتماسى انجام دهد ، اشكال ندارد . 

دعائى كه موقع وضو گرفتن مستحب است


مسأله 263 ـ كسى كه وضو مى‏گيرد مستحب است موقعى كه نگاهش به آب مى‏افتد بگويد : «بسْمِ اللّه‏ِ وَبِاللّه‏ِ وَالحَمْدُ للّه‏ِ الَّذِي جَعَلَ الماءَ طَهُوراً وَلَمْ يَجْعَلْهُ نَجِساً». 
و موقعى كه پيش از وضو دست خود را مى‏شويد بگويد : «بِسْمِ اللّه‏ِ وَبِاللّه‏ِ ، اللّهُمَّ اجعَلْنِي مِنَ التَوّابِينَ ، وَاجْعَلْنِي مِنَ المُتَطَهّرِينَ» . 
و در وقت مضمضه كردن بگويد : «اللّهُمَّ لَقّنِي حُجَّتِي يَوْمَ اَلْقاكَ ، وَاَطْلِقْ لِسانِي بِذِكْرِكَ)» . 
و در وقت استنشاق ، يعنى آب در بينى كردن بگويد : «اللّهُمَّ لا تُحَرِّمْ عَلَيَّ رِيحَ الجَنَّةِ ، وَاجَعَلْنِي مِمَّنْ يَشُمُّ رِيحَها وَرَوْحَها وَطِيبَها» . 
و موقع شستن رو بگويد : «اللّهُمَّ بَيّضْ وَجْهِي يَوْمَ تَسْوَدُّ فِيهِ الوُجُوُه ، وَلا تُسَوّدْ وَجْهِي يَوْمَ تَبْيَضُّ الوُجُوهُ» . 
و موقع شستن دست راست بگويد : «اللَّهُمَّ اَعْطِنِي كِتابِي بَيَمِينِي ، وَالخُلْدَ فِي الجِنانِ بِيَسارِي ، وَحاسِبْنِي حِساباً يَسِيراً» . 
و موقع شستن دست چپ بگويد : «اللّهُمَّ لا تُعْطِنِي كِتابِي بِشِمالِي ، وَلا مِنْ وَراءِ ظَهْرِي ، وَلا تَجْعَلْها مَغْلُولَةً إلى عُنُقِي ، وَاَعُوذُ بِكَ مِنْ مُقَطِّعاتِ النّيرانِ» . 
و موقعى كه سر را مسح مى‏كند بگويد : «اللّهُمَّ غَشِّنِي بِرَحْمَتِكَ وَبَرَكاتِكَ وَعَفْوِكَ» . 
و در وقت مسح پا بگويد : «اللّهُمَّ ثَبّتْنِي عَلَى الصّراطِ يَوْمَ تَزِلُّ فِيهِ الاَقْدامُ ، وَاجْعَلْ سَعْيي في ما يُرْضِيكَ عَنّي ، يا ذَا الجَلالِ وَالاِكْرامِ» . 

شرائط صحّت وضو


شرائط صحيح بودن وضو چند چيز است : 
شرط اول : آنكه آب وضو پاك باشد ، و بنابر قولى نبايد آلوده باشد به آنچه انسان از آن متنفر است ، مانند بول حيوانات حلال گوشت ، و مردار پاك ، و چرك زخم هر چند شرعاً پاك باشد ، و اين قول موافق احتياط است . 
شرط دوم : آنكه مطلق باشد . 
مسأله 264 ـ وضو با آب نجس و آب مضاف باطل است ، اگر چه انسان نجس بودن يا مضاف بودن آن را نداند يا فراموش كرده باشد . و اگر با آن وضو نمازى هم خوانده باشد ، بايد آن نماز را دوباره با وضوى صحيح بخواند . 
مسأله 265 ـ اگر غير از آب گل آلود مضاف ، آب ديگرى براى وضو ندارد ، چنانچه وقت نماز تنگ است بايد تيمم كند ، و اگر وقت دارد بايد صبر كند تا آب صاف شود ، يا بوسيله‏اى آن را صاف نمايد و وضو بگيرد . ولى آب گل آلود در صورتى مضاف مى‏شود كه ديگر به آن آب گفته نشود . 
شرط سوم : آنكه آب وضو مباح باشد . 
مسأله 266 ـ وضو با آب غصبى و با آبى كه معلوم نيست صاحب آن راضى است يا نه ، حرام و باطل است . و نيز اگر آب وضو از صورت و دستها در جاى غصبى بريزد ، يا آنكه فضائى كه در آن وضو مى گيرد غصبى باشد ، چنانچه در غير آنجا نتواند وضو بگيرد ، تكليف او تيمّم است . و اگر در غير آنجا بتواند وضو بگيرد لازم است كه در غير آنجا وضو بگيرد ، ولى چنانچه در هر دو صورت معصيت كرده و همانجا وضو بگيرد ، وضويش صحيح است . 
مسأله 267 ـ وضو گرفتن از حوض مدرسه‏اى كه انسان نمى‏داند آن حوض را براى همه مردم وقف كرده‏اند يا براى محصّلين همان مدرسه ، در صورتى كه معمولاً مردم از آن حوض وضو مى‏گيرند و كسى منع نمى‏كند اشكال ندارد . 
مسأله 268 ـ كسى كه نمى‏خواهد در مسجدى نماز بخواند ، اگر نداند حوض آن را براى همه مردم وقف كرده‏اند يا براى كسانى كه در آنجا نماز مى‏خوانند ، نمى‏تواند از حوض آن مسجد وضو بگيرد ، ولى اگر معمولاً كسانى هم كه نمى‏خواهند در آنجا نماز بخوانند از آن حوض وضو مى‏گيرند و كسى منع نمى‏كند ، مى تواند از آن وضو بگيرد . 
مسأله 269 ـ وضو گرفتن از حوض تيمچه‏ها و مسافرخانه‏ها و مانند اينها براى كسانى كه ساكن آنجاها نيستند ، در صورتى صحيح است كه معمولاً كسانى هم كه ساكن آنجاها نيستند ار آنها وضو بگيرند و كسى منع نكند . 
مسأله 270 ـ وضو گرفتن از نهرهايى كه بناى عقلاء بر جواز تصرف در آنهاست بدون اجازه مالك ـ چه بزرگ باشد چه كوچك ـ اگر چه انسان نداند كه صاحب آنها راضى است ، اشكال ندارد . بلكه اگر صاحب آنها از وضو گرفتن نهى كند ، يا اينكه انسان بداند كه مالك راضى نيست ، يا اينكه مالك صغير يا مجنون باشد ، باز هم تصرف جايز است . 
مسأله 271 ـ اگر فراموش كند آب غصبى است و با آن وضو بگيرد ، صحيح است . ولى كسى كه خودش آب را غصب كرده ، اگر غصبى بودن آن را فراموش كند و وضو بگيرد ، وضوى او محلّ اشكال است . 
مسأله 272 ـ اگر آب وضو ملك اوست ولى در ظرف غصبى است ، و غير از آن آب ديگرى ندارد ، در صورتى كه بتواند به وجه مشروعى آن آب را در ظرف ديگر خالى نمايد لازم است خالى كرده و بعداً وضو بگيرد ، و چنانچه ميسور نباشد بايد تيمّم كند ، و اگر آب ديگرى دارد لازم است با آن وضو بگيرد ، و در هر دو صورت اگر مخالفت كرده و با آب ظرف غصبى وضو بگيرد ، وضويش صحيح است . 
مسأله 273 ـ حوضى كه مثلاً يك آجر يا يك سنگ آن غصبى است ، در صورتى كه برداشتن آب در عرف ، تصرّف در آن آجر يا سنگ نباشد ، اشكالى ندارد ، و در صورتى كه تصرّف باشد برداشتن آب حرام ، ولى وضو صحيح است . 
مسأله 274 ـ اگر در صحن يكى از امامان يا امامزادگان كه سابقاً قبرستان بوده ، حوض يا نهرى بسازند ، چنانچه انسان نداند كه زمين صحن را براى قبرستان وقف كرده‏اند ، وضو گرفتن در آن حوض و نهر اشكال ندارد . 
شرط چهارم : آنكه أعضاء وضو موقع شستن و مسح كردن پاك باشد ، هر چند در حال وضو آن را قبل از شستن يا مسح كردن تطهير كند ، و اگر وضو گرفتن با آب كر و مانند آن باشد تطهير قبل از شستن لازم نيست . 
مسأله 275 ـ اگر پيش از تمام شدن وضو ، جائى راكه شسته يا مسح كرده نجس شود ، وضو صحيح است . 
مسأله 276 ـ اگر غير از أعضاء وضو جائى از بدن نجس باشد ، وضو صحيح است . ولى اگر مخرج را از بول يا غائط تطهير نكرده باشد ، احتياط مستحب آن است كه اول آن را تطهير كند و بعد وضو بگيرد . 
مسأله 277 ـ اگر يكى از أعضاء وضو نجس باشد ، و بعد از وضو شك كند كه پيش از وضو آنجا را آب كشيده يا نه ، وضو صحيح است ، ولى جائى را كه نجس بوده بايد آب بكشد . 
مسأله 278 ـ اگر در صورت يا دستها بريدگى يا زخمى است كه خـون آن بند نمى‏آيد و آب براى آن ضرر ندارد ، بايد بعد از شستن أجـزاء صحيحه آن عضو با رعايت ترتيب ، موضع زخم يا بريدگى را در آب كر يا جارى فرو برد ، و قدرى فشار دهد كه خون بند بيايد ، و انگشت خود را روى زخم يا بريدگى در زير آب از بالا به پائين بكشد تا آب بر آن جارى شود و سپس مواضع پائين تر از آن را بشويد وضو صحيح است . 
شرط پنجم : آنكه وقت براى وضو و نماز كافى باشد . 
مسأله 279 ـ هرگاه وقت به قدرى تنگ است كه اگر وضو بگيرد تمام نماز يا مقدارى از آن بعد از وقت خوانده مى‏شود ، بايد تيمّم كند ، ولى اگر براى وضو و تيمّم يك اندازه وقت لازم است بايد وضو بگيرد . 
مسأله 280 ـ كسى كه در تنگى وقت نماز بايد تيمّم كند ، اگر به قصد قربت يا براى كار مستحبى ـ مثل خواندن قرآن ـ وضو بگيرد ، صحيح است ، و همچنين اگر براى خواندن آن نماز وضو بگيرد ، مگر آنكه قصد قربت براى او حاصل نشود . 
شرط ششم : آنكه به قصد قربت وضو بگيرد ، و كافى است به قصد امتثـال امر خداوند باشد ، و اگر براى خنك شدن ، يا به قصد ديگرى وضو بگيرد ، باطل است . 
مسأله 281 ـ لازم نيست نيّت وضو را به زبان بگويد يا از قلب خود بگذراند ، بلكه اگر تمام افعال وضو به داعى امر خداوند بجا آورده شود كفايت مى‏كند . 
شرط هفتم : آنكه وضو را به ترتيبى كه گفته شد بجا آورد ، يعنى اول صورت و بعد دست راست و بعد دست چپ را بشويد ، و بعد از آن سر و بعد پاها را مسح نمايد ، و احتياط مستحب آن است كه هر دو پا را با هم مسح نكند ، بلكه پاى چپ را بعد از پاى راست مسح كند . 
شرط هشتم : آنكه كارهاى وضو را پشت سر هم انجام دهد . 
مسأله 282 ـ اگر بين كارهاى وضو به قدرى فاصله شود كه در نظر عرف پشت سرهم نباشند وضو باطل است ، ولى در صورت پيش آمد عذرى براى شخص ـ مانند فراموشى يا تمام شدن آب ـ اين امر معتبر نيست ، بلكه اگر وقتى مى‏خواهد جائى را بشويد يا مسح كند ، چنانچه رطوبت تمام جاهائى كه پيش از آن شسته يا مسح كرده خشك شده باشد ، وضو باطل است . و اگر فقط رطوبت جائى كه جلوتر از محلّى است كه مى‏خواهد بشويد يا مسح كند ، خشك شده باشد ، مثلاً موقعى كه مى‏خواهد دست چپ را بشويد رطوبت دست راست خشك شده باشد و صورت تر باشد ، وضويش صحيح است . 
مسأله 283 ـ اگر كارهاى وضو را پشت سر هم بجا آورد ولى بواسطه گرماى هوا يا حرارت زياد بدن و مانند اينها ، رطوبت جاهاى پيشين خشك شود ، وضوى او صحيح است . 
مسأله 284 ـ راه رفتن در بين وضو اشكال ندارد ، پس اگر بعد از شستن صورت و دستها چند قدم راه برود و بعد سر و پا را مسح كند وضوى او صحيح است . 
شرط نهم : آنكه شستن صورت و دستها و مسح سر و پاها را خود انسان انجام دهد ، و اگر ديگرى او را وضو دهد ، يا در رساندن آب به صورت و دستها و مسح سر و پاها به او كمك نمايد ، وضو باطل است . 
مسأله 285 ـ كسى كه نمى‏تواند خود وضو بگيرد ، بايد از ديگرى كمك بگيرد ، هر چند شستن و مسح كشيدن با مشاركت هر دو باشد . ـ و چنانچه مزد هم بخواهد در صورتى كه بتواند و مضر به حالش نباش بايد بدهد ـ ولى بايد خود او نيّت وضو كند و با دست خود مسح نمايد ، و اگر مشاركت خود شخص ممكن نباشد ، بايد از شخص ديگر بخواهد كه او را وضو بدهد ، و در اين صورت احتياط واجب آن است كه هر دو نيت وضو نمايند ، و اگر ممكن باشد بايد نائبش دست او را بگيرد و به جاى مسح او بكشد ، و اگر اين هم ممكن نباشد بايد نائب از دست او رطوبت بگيرد و با آن رطوبت ، سر و پاى او را مسح كند . 
مسأله 286 ـ هر كدام از كارهاى وضو را كه مى‏تواند به تنهائى انجام دهد ، نبايد در آن از ديگرى كمك بگيرد . 
شرط دهم : آنكه استعمال آب براى او مانعى نداشته باشد . 
مسأله 287 ـ كسى كه مى‏ترسد كه اگر وضو بگيرد مريض شود ، يا اگر آب را به مصرف وضو برساند تشنه بماند ، وظيفه ندارد كه وضو بگيرد . و اگر نداند كه آب براى او ضرر دارد و وضو بگيرد ، اگر واقعاً ضرر داشته وضوى او باطل است . 
مسأله 288 ـ اگر رساندن آب به صورت و دستها به مقدار كمى كه وضو با آن صحيح است ضرر ندارد و بيشتر از آن ضرر دارد ، بايد با همان مقدار وضو بگيرد . 
شرط يازدهم : آنكه در أعضاء وضو مانعى از رسيدن آب نباشد . 
مسأله 289 ـ اگر مى‏داند چيزى به أعضاء وضو چسبيده ، ولى شك دارد كه از رسيدن آب جلوگيرى مى‏كند يا نه ، بايد آن را بر طرف كند يا آب رابه زير آن برساند . 
مسأله 290 ـ اگر زير ناخن چرك باشد ، وضو اشكال ندارد ، ولى اگر ناخن را بگيرند چنانچه آن چرك مانع از رسيدن آب به پوست باشد ، بايد براى وضو آن چرك را بر طرف كنند . و نيز اگر ناخن بيشتر از معمول بلند باشد بايد چرك زير مقدارى را كه از معمول بلندتر است بر طرف نمايند . 
مسأله 291 ـ اگر در صورت و دستها و جلوى سر و روى پاها بواسطه سوختن يا چيز ديگر بر آمدگى پيدا شود ، شستن و مسح روى آن كافى است ، و چنانچه سوراخ شود ، رساندن آب به زير پوست لازم نيست ، بلكه اگر پوست يك قسمت آن كنده شود لازم نيست آب را به زير قسمتى كه كنده نشده برساند ، ولى چنانچه پوستى كه كنده شده گاهى به بدن مى‏چسبد و گاهى بلند مى‏شود ، بايد آن را قطع كند يا آب رابه زير آن برساند . 
مسأله 292 ـ اگر انسان شك كند كه به أعضاى وضوى او چيزى چسبيده يا نه ، چنانچه احتمال او در نظر مردم بجا باشد ـ مثل آنكه بعد از گل كارى شك كند گل به دست او چسبيده يا نه ـ بايد وارسى كند ، يا به قدرى دست بمالد كه اطمينان پيدا كند كه اگر بوده بر طرف شده ، يا آب به زير آن رسيده است . 
مسأله 293 ـ اگر جائى را كه بايد شست يا مسح كرد چرك باشد ، ولى چرك آن مانع از رسيدن آب به بدن نباشد اشكال ندارد ، و همچنين است اگر بعد از گچ كارى و مانند آن چيز سفيدى كه جلوگيرى از رسيدن آب به پوست نمى‏نمايد بر دست بماند ، ولى اگر شك كند كه با بودن آنها آب به بدن مى‏رسد يا نه ، بايد آنها را بر طرف كند . 
مسأله 294 ـ اگر پيش از وضو بداند كه در بعضى از أعضاء وضو مانعى از رسيدن آب هست ، و بعد از وضو شك كند كه در موقع وضو آب را به آنجا رسانده يا نه ، وضوى او صحيح است . 
مسأله 295 ـ اگر در بعضى از أعضاء وضو مانعى باشد كه گاهى آب بخودى خود زير آن مى‏رسد و گاهى نمى‏رسد ، و انسان بعد از وضو شك كند كه آب زير آن رسيده يا نه ، چنانچه بداند موقع وضو ملتفت رسيدن آب به زير آن نبوده ، احتياط مستحب آن است كه دوباره وضو بگيرد . 
مسأله 296 ـ اگر بعد از وضو چيزى كه مانع از رسيدن آب است در أعضاء وضو ببيند ، و نداند موقع وضو بوده يا بعد پيدا شده ، وضوى او صحيح است . ولى اگر بداند كه در وقت وضو ملتفت آن مانع نبوده ، احتياط مستحب آن است كه دوباره وضو بگيرد . 
مسأله 297 ـ اگر بعد از وضو شك كند چيزى كه مانع رسيدن آب است در أعضاء وضو بوده يا نه ، وضو صحيح است .



:: موضوعات مرتبط: احکام , ,
:: بازدید از این مطلب : 46
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : دو شنبه 16 اسفند 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : احمد رشاد متوکل

 

 

 امام مهدى(ع) دركلام نبى‌اكرم(ص)  

 
 
«اى گروه مردمان! آن نور خداى تبارك و تعالى در من قرار گرفت و پس از آن در وجود على(ع)، آنگاه از او در نسلش تا «قائم المهدى(ع)» كه بازگيرنده حق است و جلب كننده همه حقوق ازدست رفته ما. آگاه باشيد كه خاتم اوصياء مهدى قائم(ع) از ماست.آگاه باشيد كه او بر همه اديان پيروز مى شود. 
 
 
 
آنگاه كه گردآمدگان در غدير خم، چشم بر دهان محمد مصطفى 6 دوختند تا در جمع يكصدوبيست هزار نفرى خود، سخنانش را بشنوند. نبى اكرم(ص) پس از حمد و ثناى خداوند و دعوت مردم به سوى خاندان گرامى نبوت و چنگ زدن به ريسمان ولايت على بن ابيطالب(ع) فرمودند: 
«اى گروه مردمان! 
آن نور خداى تبارك و تعالى در من قرار گرفت و پس از آن در وجود على(ع)، آنگاه از او در نسلش تا «قائم المهدى(ع)» كه بازگيرنده حق است و جلب كننده همه حقوق ازدست رفته ما. 
- «الا و ان خاتم الاوصياء منا القائم المهدى ». 
آگاه باشيد كه خاتم اوصياء مهدى قائم(ع) از ماست. 
- «الا انه الظاهر على الدين كله ». 
آگاه باشيد كه او بر همه اديان پيروز مى شود. 
- «الا انه المنتقم من الظالمين ». 
آگاه باشيد كه او انتقامگير از ستمگران است. 
- «الا انه فاتح الحصون و هادمها». 
آگاه باشيد كه گشاينده و درهم كوبنده مرزهاست. 
«الا انه مدرك بكل ثار لاولياءالله عز و جل ». 
آگاه باشيد كه او خونخواه همه بندگان صالح خداست. 
- «الا انه قاتل كل قبيلة من اهل الشرك ». 
آگاه باشيد كه او كشنده هر قبيله اى از مشركان است. 
- «الا انه الغراف من البحرالعميق ». 
آگاه باشيد كه او نهرى خروشان از اقيانوسى بيكران است. 
-...آگاه باشيد كه او ياور دين خداى تبارك و تعالى است. 
-...آگاه باشيد كه او هر دانشمندى را به دانش وهر نادانى را به نادانى مى شناسد. 
-...آگاه باشيد كه او برگزيده و انتخاب شده خداوند است. 
-...آگاه باشيد كه اووارث هر دانش و دربرگيرنده آن است. 
-...آگاه باشيد كه او آنچه بگويد از پروردگارش مى گويد و هشداردهنده به امر ايمان است. 
-...آگاه باشيد كه او رشيد و كامل و نيرومند و متين است. 
-...آگاه باشيد كه فرمانروايى جهان هستى به او واگذار شده است. 
-...آگاه باشيد كه هر كس از (پيامبران و امامان) پيش از او، نويد آمدنش را داده اند. 
-...آگاه باشيد كه او تنها حجت بازمانده خداوند است، بعد از او حجتى نيست، حقى جز با او و نورى جز در پيش اونيست. 
-... آگاه باشيد كه احدى بر او چيره نيست و كسى او را شكست ندهد . 
-...آگاه باشيد كه او ولى خدا در روى زمين، و داور او در ميان مردم و امين او در آشكار و نهان است. 
 
بحار الانوار، ج 37، صص 213 - 211. 
 
«گروه پژوهشى موعود» 
 


:: موضوعات مرتبط: حضرت صاحب الزمان عج , ,
:: بازدید از این مطلب : 33
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
تاریخ انتشار : شنبه 14 اسفند 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : احمد رشاد متوکل

 

مطهّرات


مسأله 142 ـ دوازده چيز نجاست را پاك مى‏كند ، و آنها را مطهّرات گويند : أول : آب ، دوم : زمين ، سوم : آفتاب ، چهارم : استحاله ، پنجم : انقلاب ، ششم : انتقال ، هفتم : اسلام ، هشتم : تبعيّت ، نهم : بر طرف شدن عين نجاست ، دهم : استبراءِ حيوان نجاست خوار ، يازدهم : غائب شدن مسلمان ، دوازدهم : خارج شدن خون از ذبيحه . و احكام اينها به طور تفصيل در مسائل آينده گفته مى‏شود . 

1 ـ آب :


مسأله 143 ـ آب با چهار شرط چيز نجس را پاك مى‏كند : 
أول : آنكه مطلق باشد ، پس آب مضاف مانند گلاب و عرق بيد ، چيز نجس را پاك نمى‏كند . 
دوم : آنكه پاك باشد . 
سوم : آنكه وقتى چيز نجس را مى‏شويند آب مضاف نشود ، و در شستنى كه بعد از آن شستن ديگر لازم نيست بايد بو يا رنگ يا مزه نجاست هم نگيرد ، و در غير آن شستن تغيير ضرر ندارد ، مثلاً چيزى را با آب كر يا قليل بشويد و دو دفعه شستن در او لازم باشد ، در دفعه أول اگر چه تغيير كند ، و در دفعه دوم با آبى تطهير كند كه تغييرنكند پاك مى‏شود . 
چهارم : آنكه بعد از آب كشيدن چيز نجس ، اجزاء كوچك عين نجاست در آن نباشد . و پاك شدن چيز نجس با آب قليل ـ يعنى آب كمتر از كر ـ شرطهاى ديگرى هم دارد كه بعداً گفته مى‏شود . 
مسأله 144 ـ داخل ظرف نجس را با آب قليل بايد سه مرتبه شست ، و همچنين با آب كر و جارى و باران بنابر احتياط واجب . و ظرفى را كه سگ از آن آب يا چيز روان ديگر خورده ، بايد أول با خاك پاك خاك مالى كرد ، سپس خاك او را زائل نموده و بعد دو مرتبه با آب قليل يا كر يا جارى شست . و همچنين ظرفى را كه سگ ليسيده ، بايد پيش از شستن خاك مالى كرد ، و اگر آب دهان سگ در ظرفى بريزد يا جايى از بدنش به آن اصابت كند ، ـ بنابر احتياط لازم ـ بايد آن را خاك مالى كرد ، و بعد سه مرتبه با آب شست . 
مسأله 145 ـ اگر دهانه ظرفى كه سگ دهن زده تنگ باشد بايد خاك را در آن بريزند و با شدّت حركت دهند تا خاك به همه آن ظرف برسد ، و بعد به ترتيبى كه ذكر شد بشويند . 
مسأله 146 ـ ظرفى را كه خوك بليسد يا از آن چيز روانى بخورد ، يا اينكه در آن موش صحرائى مرده باشد ، با آب قليل يا كر يا جارى بايد هفت مرتبه شست ، و لازم نيست آن را خاك مالى كنند . 
مسأله 147 ـ ظرفى را كه به شراب نجس شده ، بايد سه بار شسته شود هر چند با آب كر يا جارى و يا مانند آن باشد ، و احتياط مستحب آن است كه هفت بار بشويند . 
مسأله 148 ـ كوزه‏اى كه از گِل نجس ساخته شده و يا آب نجس در آن فرو رفته ، اگر در آب كر يا جارى بگذارند ، به هر جاى آن كه آب برسد پاك مى‏شود . و اگر بخواهند باطن آن هم پاك شود ، بايد به قدرى در آب كر يا جارى بماند كه آب به تمام آن فرو رود ، و اگر ظرف رطوبتى داشته باشد كه از رسيدن آب به باطن آن مانع باشد بايد خشكش نمايند ، و بعداً در آب كر يا جارى بگذارند . 
مسأله 149 ـ ظرف نجس را با آب قليل به دو گونه ميتوان آب كشيد : 
يكى آنكه سه مرتبه پر كنند و خالى كنند . 
ديگر آنكه سه دفعه قدرى آب در آن بريزند ، و در هر دفعه آب را طورى در آن بگردانند كه به جاهاى نجس آن برسد و بيرون بريزند . 
مسأله 150 ـ اگر ظرف بزرگى مثل پاتيل و خمره نجس شود ، چانچه سه مرتبه آن را از آب پر كنند و خالى كنند پاك مى‏شود . و همچنين است اگر سه مرتبه از بالا آب در آن بريزند به طورى كه تمام اطراف آن را بگيرد ، و در هر دفعه آبى كه ته آن جمع مى‏شود بيرون آورند . و ااحتياط مستحب آن است كه در مرتبه دوم و سوم ظرفى را كه با آن آبها را بيرون مى‏آورند آب بكشند . 
مسأله 151 ـ اگر مس نجس و مانند آن را آب كنند و آب بكشند ، ظاهرش پاك مى‏شود . 
مسأله 152 ـ تنورى كه به بول نجس شده است ، اگر يك مرتبه از بالا آب در آن بريزند ، به طورى كه تمام اطراف آن را بگيرد پاك مى‏شود ، و احتياط مستحب آن است كه اين كار را دو مرتبه انجام دهند . و در غير بول اگر پس از بر طرف شدن نجاست يك مرتبه به دستورى كه گفته شد آب در آن بريزند كافى است . و بهتر است كه گودالى ته آن بكنند تا آبها در آن جمع شود و بيرون بياورند ، بعد آن گودال را با خاك پاك پر كنند . 
مسأله 153 ـ اگر چيز نجس را يك مرتبه در آب كر يا جارى فرو برند كه آب به تمام جاهاى نجس آن برسد ، پاك مى‏شود . و در فرش و لباس و مانند اينها فشار يا مانند آن از ماليدن يا لگد كردن لازم نيست . و در صورتى كه بدن يا لباس متنجّس به بول باشد ، بنابر احتياط واجب در كر و مانند آن نيز دو مرتبه شستن لازم است ، ولى در آب جارى با يك بار شستن پاك مى‏شود . 
مسأله 154 ـ اگر بخواهند چيزى را كه به بول نجس شده با آب قليل آب بكشند ، چنانچه يك مرتبه آب روى آن بريزند و از آن جدا شود ، در صورتى كه بول در آن چيز نمانده پاك مى‏شود ، مگر در لباس و بدن كه بايد دو مرتبه روى آنها آب بريزند تا پاك شوند ، و در هر حال در شستن لباس و فرش و مانند اينها با آب قليل بايد فشار دهند تا غساله آن بيرون آيد . (و غساله آبى است كه معمولاً در وقت شستن و بعد از آن چيزى كه شسته مى‏شود ، خود بخود يا بوسيله فشار مى‏ريزد) . 
مسأله 155 ـ اگر چيزى به بول پسر يا دختر شير خوارى كه غذا خور نشده ، نجس شود ، چنانچه يك مرتبه آب ـ هر چند كم باشد ـ روى آن بريزند كه به تمام جاهاى نجس آن برسد پاك مى‏شود ، ولى احتياط مستحب آن است كه يك مرتبه ديگر هم آب روى آن بريزند . و در لباس و فرش و مانند اينها فشار لازم نيست . 
مسأله 156 ـ اگر چيزى به غير بول نجس شود ، چنانچه با بر طرف كردن نجاست يك مرتبه آب قليل روى آن بريزند و از آن جدا شود ، پاك مى‏گردد ، ولى لباس و مانند آن را بايد فشار دهند تا غساله آن بيرون آيد . 
مسأله 157 ـ اگر حصير نجس را كه با نخ بافته شده در آب كر يا جارى فرو برند بعد از بر طرف شدن عين نجاست پاك مى‏شود ، ولى اگر بخواهند آن را با آب قليل آب بكشند بايد به هر طور كه ممكن است ـ اگر چه با لگد كردن باشد ـ فشار دهند تا غساله آن جدا شود . 
مسأله 158 ـ اگر ظاهر گندم و برنج و مانند اينها نجس شود ، با فرو بردن در كر و جارى پاك مى‏گردد ، و با آب قليل نيز مى‏شود تطهير كرد . و اگر باطن آنها نجس شود چنانچه آب كر يا جارى به باطن آنها برسد پاك مى‏شوند . 
مسأله 159 ـ اگر ظاهر صابون نجس شود ، مى‏شود آن را تطهير كرد ، ولى اگر باطن آن نجس شود قابل تطهير نيست . و اگر انسان شك كند كه آب نجس به باطن صابون رسيده يا نه ، باطن آن پاك است . 
مسأله 160 ـ اگر ظاهر برنج و گوشت يا چيزى مانند اينها نجس شده باشد ، چنانچه آن را در كاسه پاك و مانند آن بگذارند و يك مرتبه آب روى آن بريزند و خالى كنند پاك مى‏شود ، و اگر در ظرف نجس بگذارند بايد سه مرتبه اين كار را انجام دهند ، و در اين صورت ظرف هم پاك مى‏شود . و اگر بخواهند لباس و مانند آن را كه فشار لازم دارد در ظرفى بگذارند و آب بكشند ، بايد در هر مرتبه‏اى كه آب روى آن مى‏ريزند آن را فشار دهند و ظرف را كج كنند تا غساله‏اى كه در آن جمع شده بيرون بريزد . 
مسأله 161 ـ لباس نجسى را كه به نيل و مانند آن رنگ شده اگر در آب كر يا جارى فرو برند و آب پيش از آنكه بواسطه رنگ پارچه مضاف شود به تمام آن برسد ، لباس پاك مى‏شود . و اگر با آب قليل بشويند ، چنانچه موقع فشار دادن ، آب مضاف از آن بيرون نيايد پاك مى‏شود . 
مسأله 162 ـ اگر لباسى را در كر يا جارى آب بكشند ، و بعد ـ مثلاً ـ لجن آب در آن ببينند ، چنانچه احتمال ندهند كه جلوگيرى از رسيدن آب كرده آن لباس پاك است . 
مسأله 163 ـ اگر بعد از آب كشيدن لباس و مانند آن خورده گِل يا صابون در آن ديده شود ، چنانچه احتمال ندهند كه جلوگيرى از رسيدن آب كرده آن لباس پاك ، ولى اگر آب نجس به باطن گِل يا صابون رسيده باشد ، ظاهر گِل و صابون پاك و باطن آنها نجس است . 
مسأله 164 ـ هر چيز نجس ، تا عين نجاست را از آن بر طرف نكنند پاك نمى‏شود . ولى اگر بو يا رنگ نجاست در آن مانده باشد اشكال ندارد ، پس اگر خون را از لباس بر طرف كنند و لباس را آب بكشند و رنگ خون در آن بماند پاك مى‏باشد . 
مسأله 165 ـ اگر نجاست بدن را در آب كر يا جارى بر طرف كنند ، بدن پاك مى‏شود ، مگر آنكه بدن به بول نجس شده باشد كه در اين صورت بنابر احتياط واجب با آب كر به يك مرتبه پاك نمى‏شود ، ولى بيرون آمدن و دو مرتبه در آب رفتن لازم نيست ، بلكه اگر در زير آب به آن محل دست بكشند كه آب از بدن جدا شود و دو مرتبه آب به بدن برسد كفايت مى‏كند . 
مسأله 166 ـ غذاى نجس كه لاى دندانها مانده ، اگر آب در دهان بگردانند و به تمام غذاى نجس برسد پاك مى‏شود . 
مسأله 167 ـ اگر موى سر و صورت را با آب قليل آب بكشند چنانچه مو انبوه نباشد براى جدا شدن غساله لازم نيست فشار دهند ؛ زيرا به مقدار متعارف خود بخود جدا مى‏شود . 
مسأله 168 ـ اگر جائى از بدن يا لباس را با آب قليل آب بكشند ، اطراف آنجا كه متصل به آن است و معمولاً موقع آب كشيدن آب به آنها سرايت مى‏كند ، با پاك شدن جاى نجس پاك مى‏شود ، به اين معنى كه آب كشيدن اطراف مستقلاً لازم نيست بلكه اطراف و محل نجس با آب كشيدن با هم پاك مى‏شوند ، و همچنين است اگر چيز پاكى را پهلوى چيز نجس بگذارند و روى هر دو آب بريزند . پس اگر براى آب كشيدن يك انگشت نجس روى همه انگشتها آب بريزند و آب نجس و همچنين آب پاك به همه آنها برسد ، با پاك شدن انگشت نجس ، تمام انگشتها پاك مى‏شود . 
مسأله 169 ـ گوشت و دنبه‏اى كه نجس شده ، مثل چيزهاى ديگر آب كشيده مى‏شود . و همچنين است اگر بدن يا لباس يا ظرف ، چربى كمى داشته باشد كه از رسيدن آب به آنها جلوگيرى نكند . 
مسأله 170 ـ اگر ظرف يا بدن نجس باشد ، و بعد به طورى چربى شود كه از رسيدن آب به آنها جلوگيرى كند ، چنانچه بخواهند ظرف و بدن را آب بكشند ، بايد چربى را بر طرف كنند تا آب به آنها برسد . 
مسأله 171 ـ آب شيرى كه متصل به كر است حكم كر را دارد . 
مسأله 172 ـ اگر چيزى را آب بكشد و يقين كند پاك شده و بعد شك كند كه عين نجاست را از آن بر طرف كرده يا نه ، بايد دوباره آن را آب بكشد تا يقين كند كه عين نجاست بر طرف شده است . 
مسأله 173 ـ زمينى كه آب در آن فرو مى‏رود مثل زمينى كه روى آن شن يا ريگ باشد ، اگر نجس شود با آب قليل نيز پاك مى‏شود . 
مسأله 174 ـ زمين سنگ فرش و آجر فرش و زمين سختى كه آب در آن فرو نمى‏رود ، اگر نجس شود با آب قليل پاك مى‏گردد ، ولى بايد به قدرى آب روى آن بريزند كه جارى شود ، و اگر آبى كه روى آن ريخته‏اند از سوراخى بيرون نرود و در جايى جمع شود ، براى پاك شدن آنجا بايد آب جمع شده را با پارچه‏اى يا ظرفى بيرون آورند . 
مسأله 175 ـ اگر ظاهر نمك سنگ و مانند آن نجس شود ، با آب قليل هم پاك مى‏شود . 
مسأله 176 ـ اگر شكر نجس آب شده را قند بسازند و در آب كر يا جارى بگذارند پاك نمى‏شود . 

2 ـ زمين :


مسأله 177 ـ زمين با چهار شرط كف پا و ته كفش را پاك مى‏كند : 
اول : آنكه زمين پاك باشد . 
دوم : آنكه زمين خشك باشد . 
سوم : آنكه بنابر احتياط لازم نجاست از ناحيه زمين حاصل شده باشد . 
چهارم : آنكه اگر عين نجس مثل خون و بول ، يا متنجّس مثل گِلى كه نجس شده در كف پا و ته كفش باشد ، بواسطه راه رفتن يا ماليدن پا به زمين بر طرف شود ، و چنانچه قبلاً عين نجاست بر طرف شده باشد با راه رفتن يا ماليدن پا به زمين بنابر احتياط لازم پاك نمى‏شود . و نيز زمين بايد خاك يا سنگ يا آجر فرش و مانند اينها باشد ، و با راه رفتن روى فرش ، حصير و سبزه ، كف پا و ته كفش نجس پاك نمى‏شود . 
مسأله 178 ـ پاك شدن كف پا و ته كفش نجس ، بواسطه راه رفتن روى اسفالت و روى زمين كه با چوب فرش شده محلّ اشكال است . 
مسأله 179 ـ براى پاك شدن كف پا و ته كفش بهتر است مقدار پانزده ذراع 2) دست يا بيشتر راه بروند ، اگر چه به كمتر از پانزده ذراع يا ماليدن پا به زمين ، نجاست بر طرف شود . 
مسأله 180 ـ لازم نيست كف پا و ته كفش تر باشد ، بلكه اگر خشك هم باشد به راه رفتن پاك مى‏شود . 
مسأله 181 ـ بعد از آنكه كف پا يا ته كفش نجس به راه رفتن پاك شد مقدارى از اطراف آن هم كه معمولاً به گِل آلوده مى‏شود پاك مى‏گردد . 
مسأله 182 ـ كسى كه با دست و زانو راه مى‏رود ، اگر كف دست يا زانوى او نجس شود ، پاك شدن آن با راه رفتن محلّ اشكال است . و همچنين است ته عصا ، و ته پاى مصنوعى ، و نعل چهار پايان ، و چرخ اتومبيل و درشكه و مانند اينها . 
مسأله 183 ـ اگر بعد از راه رفتن ، بو يا رنگ يا ذرّه‏هاى كوچكى از نجاست كه ديده نمى‏شوند ، در كف پا يا ته كفش بمانند اشكال ندارد ، اگر چه احتياط مستحب آن است كه به قدرى راه بروند كه آنها هم بر طرف شوند . 
مسأله 184 ـ توى كفش بواسطه راه رفتن پاك نمى‏شود . و پاك شدن كف جوراب بواسطه راه رفتن محلّ اشكال است ، مگر اينكه كف آن از چرم يا مانند آن باشد و راه رفتن با آن نيز متعارف باشد . 

3 ـ آفتاب :


مسأله 185 ـ آفتاب زمين و ساختمان و ديوار را با پنج شرط پاك مى‏كند : 
أول : آنكه آن چيز بطورى تر باشد كه اگر چيز ديگر به آن برسد تر شود ، پس اگر خشك باشد بايد به وسيله‏اى آن را تر كنند تا آفتاب خشك كند . 
دوم : آنكه عين نجاست در آن چيز باقى نمانده باشد . 
سوم : آنكه چيزى از تابيدن آفتاب جلوگيرى نكند ، پس اگر آفتاب از پشت پرده يا ابر و مانند اينها بتابد و چيز نجس را خشك كند ، آن چيز پاك نمى‏شود ، ولى اگر ابر به قدرى نازك باشد كه از تابيدن آفتاب جلوگيرى نكند ، اشكال ندارد . 
چهارم : آنكه آفتاب به تنهايى چيز نجس را خشك كند ، پس اگر مثلاً چيز نجس بواسطه باد و آفتاب خشك شود ، پاك نمى‏گردد ، ولى اگر طورى باشد كه خشك شدن به آفتاب مستند باشد اشكال ندارد . 
پنجم : آنكه آفتاب مقدارى از بنا و ساختمان را كه نجاست به آن فرو رفته ، يك مرتبه خشك كند ، پس اگر يك مرتبه بر زمين و ساختمان نجس بتابد و روى آن را خشك كند و دفعه ديگر زير آن را خشك نمايد ، فقط روى آن پاك مى‏شود و زير آن نجس مى‏ماند . 
مسأله 186 ـ آفتاب حصير نجس را پاك مى‏كند ، ولى اگر با نخ بافته شده باشد نخها را پاك نمى‏كند ، و همچنين پاك شدن درخت ، گياه ، و در و پنجره بواسطه آفتاب محلّ اشكال است . 
مسأله 187 ـ اگر آفتاب به زمين نجس بتابد ، بعد انسان شك كند كه زمين موقع تابيدن آفتاب تر بوده يا نه ، يا ترى آن بواسطه آفتاب خشك شده يا نه ، آن زمين نجس است ، و همچنين است اگر شك كند كه عين نجاست از آن بر طرف شده يا نه ، و اگر شك كند كه چيزى مانع تابش آفتاب بوده يا نه ، پاك شدن محلّ اشكال است . 
مسأله 188 ـ اگر آفتاب به يك طرف ديوار نجس بتابد ، و بوسيله آن طرفى كه آفتاب به آن نتابيده نيز خشك شود ، بعيد نيست هر دو طرف پاك شود ، ولى اگر يك روز ظاهر ديوار يا زمين را خشك كند ، و روز ديگر باطن آن را ، فقط ظاهر آن پاك مى‏شود . 

4 ـ استحاله :


مسأله 189 ـ اگر جنس چيز نجس به طورى عوض شود كه به صورت چيز پاكى در آيد پاك مى‏شود ، مثل آنكه چوب نجس بسوزد و خاكستر گردد ، يا سگ در نمكزار فرو رود و نمك شود ، ولى اگر جنس آن عوض نشود مثل آنكه گندم نجس را آرد كنند يا نان بپزند پاك نمى‏شود . 
مسأله 190 ـ كوزه گِلى و مانند آن كه از گِل نجس ساخته شده ، نجس است ، و امّا ذغالى كه از چوب نجس درست شده چنانچه هيچيك از خواص حقيقت سابقه در آن نباشد ، پاك است ، و اگر گِل نجس با آتش مبدل به سفال يا آجر شود ـ بنابر احتياط واجب ـ نجس است . 
مسأله 191 ـ چيز نجسى كه معلوم نيست استحاله شده يا نه ، نجس است . 

5 ـ انقلاب :


مسأله 192 ـ اگر شراب بخودى خود يا بواسطه ريختن چيزى مثل سركه و نمك در آن سركه شود ، پاك مى‏گردد . 
مسأله 193 ـ شرابى كه از انگور نجس و مانند آن درست كنند ، يا نجاست ديگرى به آن برسد ، به سركه شدن پاك نمى‏شود . 
مسأله 194 ـ سركه‏اى كه از انگور و كشمش و خرماى نجس درست كنند ، نجس است . 
مسأله 195 ـ اگر پوشال ريز انگور يا خرما داخل آنها باشد و سركه بريزند ، ضرر ندارد ، بلكه ريختن خيار و بادنجان و مانند اينها در آن اگر چه پيش از سركه شدن باشد نيز اشكال ندارد ، مگر اينكه پيش از سركه شدن مسكر شده باشد . 
مسأله 196 ـ آب انگورى كه به آتش يا بخودى خود جوش بيايد ، حرام مى‏شود ، و اگر آنقدر بجوشد كه دو قسمت آن كم شود و يك قسمت آن بماند ، حلال مى‏شود ، و اگر ثابت شود كه مست كننده است چنانچه بعضى در صورتى كه خود بخود جوش بيايد گفته‏اند تنها با سركه شدن حلال مى‏شود . و در مسأله (110) گذشت كه آب انگور به جوش آمدن نجس نمى‏شود . 
مسأله 197 ـ اگر دو قسمت آب انگور بدون جوش آمدن كم شود ، چنانچه باقيمانده آن جوش بيايد اگر عرفاً به آن آب انگور بگويند نه شيره ، بنابر احتياط لازم حرام است . 
مسأله 198 ـ آب انگورى كه معلوم نيست جوش آمده يا نه ، حلال است ، ولى اگر جوش بيايد تا انسان يقين نكند كه دو قسمت آن كم شده ، حلال نمى‏شود . 
مسأله 199 ـ اگر مثلاً در يك خوشه غوره مقدارى انگور باشد ، چنانچه به آبى كه از آن خوشه گرفته مى‏شود آب انگور نگويند و بجوشد ، خوردن آن حلال است . 
مسأله 200 ـ اگر يك دانه انگور در چيزى كه با آتش مى‏جوشد بيفتد و بجوشد و مستهلك نشود ، فقط خوردن آن دانه ـ بنابر احتياط واجب ـ حرام است . 
مسأله 201 ـ اگر بخواهند در چند ديگ شيره بپزند ، جايز است كفگيرى را كه در ديگ جوش آمده زده‏اند ، در ديگى كه جوش نيامده بزنند . 
مسأله 202 ـ چيزى كه معلوم نيست غوره است يا انگور ، اگر جوش بيايد حلال است . 

6 ـ انتقال :


مسأله 203 ـ اگر خون بدن انسان يا خون حيوانى كه اگر رگ آن را ببرند خون از آن جستن مى‏كند ، حيوانى كه عرفاً خون ندارد آن را بمكد بطورى كه در معرض آن باشد كه جذب بدن آن حيوان گردد ـ همانطورى كه پشه از بدن انسان يا حيوان مى‏مكد ـ آن خون پاك مى‏شود ، و اين را انتقال مى‏گويند . و امّا خونى كه زالو از انسان براى معالجه مى‏مكد چون معلوم نيست جزء بدن او مى‏شود نجس است . 
مسأله 204 ـ اگر كسى پشه‏اى را كه به بدنش نشسته بكشد و خونى را كه پشه مكيده از او بيرون بيايد ، آن خون پاك است ؛ زيرا در معرض آن بوده كه غذاى پشه شود اگر چه فاصله ميان مكيدن خون و كشتن پشه بسيار كم باشد ، ولى احتياط مستحب آن است كه از آن خون در اين صورت اجتناب شود . 

7 ـ اسلام :


مسأله 205 ـ اگر كافر شهادتين بگويد ـ يعنى به يگانگى خدا و نبوت خاتم الأنبياء شهادت بدهد ، به هر لغتى كه باشد ـ : مسلمان مى‏شود . و چنانچه قبلاً محكوم به نجاست بوده بعد از مسلمان شدن ، بدن و آب دهان و بينى و عرق او پاك است . ولى اگر موقع مسلمان شدن ، عين نجاست به بدن او بوده ، بايد بر طرف كند و جاى آن را آب بكشد ، بلكه اگر پيش از مسلمان شدن عين نجاست بر طرف شده باشد ، احتياط واجب آن است كه جاى آن را آب بكشد . 
مسأله 206 ـ اگر موقعى كه كافر بوده لباس او با رطوبت به بدنش رسيده باشد چه آن لباس در موقع مسلمان شدن در بدن او باشد چه نباشد ، ـ بنابر احتياط واجب ـ بايد از آن اجتناب كند . 
مسأله 207 ـ اگر كافر شهادتين بگويد ، و انسان نداند قلباً مسلمان شده يا نه ، پاك است ، و همچنين اگر بداند قلباً مسلمان نشده است ولى چيزى كه منافى با اظهار شهادتين باشد از او سر نزند . 

8 ـ تبعيّت :


مسأله 208 ـ تبعيّت آن است كه چيز نجسى بواسطه پاكى چيز ديگر پاك شود . 
مسأله 209 ـ اگر شراب سركه شود ، ظرف آن هم تا جائى كه شراب موقع جوش آمدن به آنجا رسيده پاك مى‏شود . و كهنه و چيزى هم كه معمولاً روى آن مى‏گذارند اگر با آن نجس شده ، پاك مى‏گردد . ولى اگر پشت ظرف به آن شراب آلوده شود ، احتياط واجب آن است كه بعد از سركه شدن شراب از آن اجتناب كنند . 
مسأله 210 ـ بچه كافر به تبعيّت در دو مورد پاك مى‏شود : 
1 ـ كافرى كه مسلمان شود ، طفل او در پاكى تابع اوست ، و همچنين اگر جدّ طفل يا مادر يا جدّه او مسلمان شوند . ولى حكم به طهارت در اين مورد مشروط به آن است كه بچّه همراه آن تازه مسلمان و در كفالت او باشد ، و همچنين كافرى نزديكتر از او همراه آن بچّه نباشد . 
2 ـ طفل كافرى كه به دست مسلمانى اسير گردد ، و پدر يا يكى از اجداد همراه او نباشد . 
در اين مورد پاكى طفل به تابعيّت مشروط به اين است كه طفل در صورت مميّز بودن ، اظهار كفر ننمايد . 
مسأله 211 ـ تخته يا سنگى كه روى آن ، ميّت را غسل مى‏دهند ، و پارچه‏اى كه با آن عورت ميّت را مى‏پوشانند ، و دست كسى كه او را غسل مى‏دهد ، تمام اين چيزها كه با ميّت شسته شده است بعد از تمام شدن غسل ، پاك مى‏شود . 
مسأله 212 ـ كسى كه چيزى را آب مى‏كشد ، بعد از پاك شدن آن چيز دست او هم كه با آن چيز شسته شده پاك مى‏شود . 
مسأله 213 ـ اگر لباس و مانند آن را با آب قليل آب بكشند و به اندازه معمول فشار دهند تا آبى كه با آن شسته شده جدا شود ، آبى كه در آن مى‏ماند پاك است . 
مسأله 214 ـ ظرف نجس را كه با آب قليل آب مى‏كشند ، بعد از جدا شدن آبى كه براى پاك شدن با آن شسته شده ، آب كمى كه در آن مى‏ماند پاك است . 

9 ـ برطرف شدن عين نجاست :


مسأله 215 ـ اگر بدن حيوان به عين نجس مثل خون ، يا متنجّس مثل آب نجس آلوده شود ، چنانچه آنها بر طرف شوند ، بدن آن حيوان پاك مى‏شود ، و همچنين باطن بدن انسان كه مثل توى دهان و بينى و گوش باشد با ملاقات نجاست خارجى نجس مى‏شود ، و با از ميان رفتن آن پاك مى‏گردد . و امّا نجاست داخلى مانند خونى كه از لاى دندان بيرون مى‏آيد موجب نجس شدن باطن بدن نمى‏شود ، و همچنين ملاقات چيز خارجى در باطن بدن با نجاست داخلى ، آن چيز را نجس نمى‏كند ، بنابر اين اگر دندان عاريه در دهان با خونى كه از لاى ديگر دندانها بيرون آمده ملاقات كند ، آب كشيدن آن لازم نيست ، ولى اگر با غذاى نجس ملاقات كند آب كشيدن آن لازم است . 
مسأله 216 ـ اگر غذا لاى دندان مانده باشد و داخل دهان خون بيايد ، غذا به ملاقات با خون نجس نمى‏شود . 
مسأله 217 ـ مقدارى از لبها و پلك چشم كه موقع بستن ، روى هم مى‏آيد حكم باطن را دارد ، پس چنانچه با نجاست خارجى ملاقات كند آب كشيدن آن لازم نيست ، ولى جايى را كه انسان نمى‏داند از ظاهر بدن است يا باطن آن ، اگر با نجاست خارجى ملاقات كند لازم است آن را آب بكشد . 
مسأله 218 ـ اگر گرد و خاك نجس به لباس و فرش خشك و مانند اينها بنشيند ، چنانچه طورى آنها را تكان دهند كه مقدار متيقن از گرد و خاك نجس كه در آن بوده بريزد آن لباس و فرش پاك است و شستن لازم نيست . 

10 ـ استبراء حيوان نجاست خوار :


مسأله 219 ـ بول و غائط حيوانى كه به خوردن نجاست انسان عادت كرده ، نجس است . و اگر بخواهند پاك شود ، بايد آن را استبراء كنند يعنى تا مدّتى نگذارند نجاست بخورد ، و غذاى پاك به آن بدهند كه بعد از آن مدّت ديگر نجاست خوار به آن نگويند ، و احتياط مستحب آن است كه شتر نجاست خوار را چهل روز ، و گاو را بيست روز ، و گوسفند را ده روز ، و مرغابى را هفت روز يا پنج روز ، و مرغ خانگى را سه روز ، از خوردن نجاست جلوگيرى كنند ، هر چند پيش از گذشت اين مدت به آنها نجاست خوار گفته نشود . 

11 ـ غائب شدن مسلمان :


مسأله 220 ـ اگر بدن يا لباس يا چيز ديگرى مانند ظرف و فرش در اختيار مسلمان بالغ ، يا مميّز طهارت و نجاست باشد و نجس شود و آن مسلمان غائب گردد ، چنانچه انسان احتمال عقلائى دهد كه او آن چيز را آب كشيده است پاك مى‏باشد . 
مسأله 221 ـ اگر انسان يقين يا اطمينان پيدا كند كه چيزى كه نجس بوده پاك شده است ، يا دو نفر عادل بر پاك شدن آن شهادت دهند ، و مورد شهادت آنان سبب پاك شدن باشد ، آن چيز پاك است ، مثلاً شهادت دهند به اينكه لباس آلوده به بول دو مرتبه شسته شده ، و همچنين است اگر كسى كه چيز نجس در اختيار اوست بگويد آن چيز پاك شده ، و مورد اتهام هم نباشد ، يا مسلمانى چيز نجسى را به منظور پاك شدن آب كشيده باشد ، اگر چه معلوم نباشد درست آب كشيده يا نه . 
مسأله 222 ـ كسى كه وكيل شده است لباس ، را آب بكشد ، اگر بگويد آب كشيدم و انسان به گفته او اطمينان پيدا كند ، آن لباس پاك است . 
مسأله 223 ـ انسان وسواس كه در آب كشيدن چيز نجس يقين پيدا نمى‏كند ، اگر به همان نحوى كه افراد متعارف آب مى‏كشند رفتار نمايد كفايت مى‏كند . 

12 ـ رفتن خون متعارف :


مسأله 224 ـ خونى كه در جوف ذبيحه بعد از كشتن آن به طريق شرعى باقى مى‏ماند ، چنانچه خون به مقدار متعارف خارج شده باشد پاك است ، چنانكه در مسأله (94) گذشت . 
مسأله 225 ـ حكم سابق ـ بنابر احتياط واجب ـ مختص به حيوان حلال گوشت است ، و در حيوان حرام گوشت جارى نيست .

احكام ظرفها


مسأله 226 ـ ظرفى كه از پوست سگ يا خوك يا مردار ساخته شده ، آشاميدن و خوردن چيزى از آن ظرف در صورتى كه رطوبتى موجب نجاستش شده باشد حرام است ، و نبايد آن ظرف را در وضو و غسل و كارهايى كه بايد با چيز پاك انجام داد ، استعمال كنند . و احتياط مستحب آن است كه چرم سگ و خوك و مردار را ـ اگر چه ظرف هم نباشد ـ استعمال نكنند . 
مسأله 227 ـ خوردن و آشاميدن از ظروف طلا و نقره ، بلكه ـ بنابر احتياط واجب ـ مطلق استعمال آنها حرام است ، ولى زينت نمودن اطاق و مانند آن و نگاه داشتن آنها مانعى ندارد ، اگر چه احوط ترك است . و همچنين است ساختن ظروف طلا و نقره و خريد و فروش آنها براى زينت نمودن يا نگاه داشتن . 
مسأله 228 ـ گيره استكان كه از طلا يا نقره مى‏سازند ، اگر ظرف به آن گفته شود ، حكم استكان طلا و نقره را دارد ، و اگر ظرف به آن گفته نشود استعمال آن مانعى ندارد . 
مسأله 229 ـ استعمال ظرفى كه روى آن را آب طلا يا آب نقره داده‏اند اشكال ندارد . 
مسأله 230 ـ اگر فلزى را با طلا يا نقره مخلوط كنند و ظرف بسازند ، چنانچه مقدار آن فلز به قدرى باشد كه ظرف طلا يا نقره به آن ظرف نگويند ، استعمال آن مانعى ندارد . 
مسأله 231 ـ اگر انسان غذايى را كه در ظرف طلا يا نقره است در ظرف ديگرى بريزد ، چنانچه ظرف دوم ـ به حسب متعارف ـ واسطه خوردن از ظرف اول نباشد ، اشكال ندارد . 
مسأله 232 ـ استعمال باد گير قليان ، غلاف شمشير ، كارد و قاب قرآن اگر از طلا يا از نقره باشد ، اشكال ندارد ، ولى احتياط مستحب آن است كه عطر دان و سرمه دان و ترياك دان طلا و نقره را استعمال نكنند . 
مسأله 233 ـ خوردن و آشاميدن از ظرف طلا يا نقره در حال نا چارى به مقدار دفع ضرورت اشكال ندارد ، ولى زياده بر اين مقدار جايز نيست . 
مسأله 234 ـ استعمال ظرفى كه معلوم نيست از طلا يا نقره است يا از چيز ديگر اشكال ندارد .


 از آرنج تا سر نوك انگشت وسط دست را ذراع گويند، كه گفته شده است در انسانهاى متوسط القامه چيزى برابر 46 سانتيمتر مى‏باشد.

 

 



:: موضوعات مرتبط: احکام , ,
:: برچسب‌ها: مطابق به فتوای آیت الله سیستانی ,
:: بازدید از این مطلب : 47
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : شنبه 14 اسفند 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : احمد رشاد متوکل

 

 نسل نو و امام صادق(ع)


 نگاه مهربان امام صادق(ع) به جوانان، همراه با بزرگداشت شخصيت، تکريم استعدادها و صلاحيت ها، احترام به نيازها و توجه به قلب هاي پاک و زلال آنان بود و اقبال جمع جوانان به سوي امام(ع) فرايند عملکرد و رفتار متين، محبت آميز، حکيمانه و سرشار از خلوص و عاطفه آن حضرت بود، بدان حد که سخنش بر اريکه دل آنان مي نشست، زيرا گرايش جوان به خوبي، نيکي و زيبايي بيشتر و سريع تر از ديگران است. پديده اي که امام بدان اشاره نموده مي فرمايد: «انهم اسرع الي کل خير»(1) جوانان زودتر از ديگران به خوبي ها روي مي آورند. رفتار و سخن امام صادق(ع) ترجمان حقيقي اين گفته رسول خدا(ص) است که فرمود: «اوصيکم بالشبان خيرا، فانهم ارق افئده» سفارش مي کنم شما را که، با جوانان به خوبي و نيکويي رفتار کنيد، چرا که آنان نازک دل و عاطفي ترند. امام ضمن توجه به روح لطيف و احساس آرماني جوانان، ياران و نزديکان خود را نيز به دقت و توجه در اين نکات رهنمون مي ساخت. از جمله، يکي از ياران امام به نام«مؤمن طاق»(2) براي پيام رساني و تبليغ دين، مدتي را در شهر بصره گذراند. وقتي که به مدينه بازگشت، خدمت امام صادق(ع) رسيد، حضرت از او پرسيد: به بصره رفته بودي؟ آري! اقبال مردم را به دين و ولايت چگونه ديدي؟ بخدا اندک است! مي آيند ولي کم!! جوانان را درياب، زيرا آنان به نيکي و خير از ديگران پيشتازترند.(3)

گزيده اي از منشور جوان را در انديشه صادق آل محمد(ص):

کوچ عصر: جواني«فرصت نيکو» و«نسيم رحمت » است که بايد به خوبي از آن بهره جست و با زيرکي، ذکاوت و تيزبيني آن نعمت خداداد را پاس داشت؛ زيرا که اين فرصت، «ربودني» و«رفتني» است و ضايع ساختن آن، چيزي جز غم، اندوه و پشيماني را براي دوران پس از آن به ارث نمي گذارد. زندگي کوتاه است و راه کار دراز و فرصت زودگذر! تنها سرمايه گرانبهاي ما وقت است که بازگشتي ندارد، از اين رو بزرگ ترين فن بهتر زيستن، بهره جستن از فرصت هاي بي نظيري است که بر ما مي گذرد؛ اين سخن امام صادق(ع) را بايد جدي گرفت: «من انتظر عاجله الفرصه مواجله الاستقصاء سلبته الايام فرصته، لان من شان الايام السلب و سبيل الزمن الفوت»(4) به هر کس فرصتي دست دهد و او به انتظار بدست آوردن فرصت کامل آن را تاخير اندازد، روزگار همان فرصت را نيز از او بربايد، زيراکار ايام، بردن است و روش زمان، از دست رفتن. 

رنگ خدا: آدمي با ورود به دوران جواني به دنبال«هويت» جديدي مي گردد؛ آن احساس نسبتا پايدار از يگانگي خود، از اين که: «من که هستم و که بايد باشم؟» که دستيابي به آن، به فرد امکان مي دهد که ارتباطات خود را با خويشتن، خدا، طبيعت و جامعه تنظيم دهد. در اين مرحله هويت يابي نقش«آگاهي و بينش» بسيار مؤثر و کار ساز بوده، بر«رفتار و عمل» پيشي دارد، در اين دوران، ممکن است سرگرداني در هويت سبب گردد که جوان نسبت به کيستي خودو نقش اجتماعي خود دچار ترديد گردد و اين شک ضمن برهم زدن هماهنگي و تعادل رواني، او را به«بحران هويت» بکشاند، بحراني که جوان به پيرامون اهداف بلند مدت، انتخاب شغل، الگوهاي رفاقت، رفتار و تمايل جنسي، تشخيص مذهبي، ارزش هاي اخلافي و تعهد گروهي با ترديد و شک خواهد نگريست. در شکل دهي هويت، «معرفت ديني» نقش مهمي را ايفا مي کند و در واقع، دين مي تواند تکيه گاه جوان و رهايي دهنده او از اين بحران باشد؛ البته«دانش»، «کار و تلاش» نيز در ساماندهي هويت او کارساز است(5) بنابراين، جوان بايد رنگ خدايي گيرد تا هويتش خدايي گردد«دين» همان«رنگ خدا» است که همگان را بدان دعوت مي کنند: (صبغه الله و من احسن من الله صبغه)(6)؛ رنگ خدايي(بپذيريد!) و چه رنگي از رنگ خدا بهتر است؟ امام صادق(ع) درباره آيه فوق مي فرمايد: «مقصود از رنگ خدايي همان دين اسلام است.»(7) دين به انگيزه جوان در بنا و آراستن هويت او پاسخ مي دهد، چرا که آدمي داراي عطشي است که فقط با پيمودن راه خدا فرو مي نشنيد(8)؛ از اين رو امام صادق(ع)، يادگيري بايدها و نبايدها و انديشه هاي سبز دين را از ويژگي هاي دوران جواني مي داند.(9) و گاه نسبت به آن دسته از جواناني که«علم دين» نمي دانند و در پي آن نمي روند، رنجيده خاطر مي گردد. (10)

قرائت معتبر دين

دين اسلام، همان روش زندگي است که ميان زندگي اجتماعي و پرستش خداي متعال پيوند مي دهد و در همه اعمال فردي و اجتماعي براي انسان مسئوليت خدايي ايجاد مي کند، که اين مجموعه عقايد و دستورهاي علمي، اخلاقي، سبب خوشبختي انسان در اين سرا و سعادت جاويد در جهان ديگر مي شود. فهم از دين چگونه است؟ و جوان دين خود را از که بجويد؟! آيا هر کس مي تواند به فهمي از دين برسد؟! آيا هر فهمي از دين، صواب و پسنديده است؟! آيا«فهم ديني» فهم نسبي است و هيچ فهم ثابتي وجودندارد؟!(11) و يا آن که يک تفسير و قرائت رسمي از دين وجود دارد. پس از رحلت رسول اکرم(ص)، مکتب اهل بيت(ع) به عنوان«ثقل اصغر» در جايگاه حقيقي دين خوش درخشيد، و ليکن افراد و گروه هايي نيز به عللي در برابر اين انديشه قرار گرفته، با طرح«قرائت مختلف از دين» به مقابله با معارف معصومان (ع) پرداختند و مع الاسف تاريخ فرهنگ و معارف اسلامي ما هميشه شاهد عرصه گرداني و فريب افکار عمومي از سوي خالقان ديدگاه هاي ديني بود. در عصر امام صادق(ع) فراي از رواج مکاتب الحادي و هجوم انديشه هاي يوناني و ايجاد نهضت ترجمه، ديدگاه ها و نظريات گوناگوني در چارچوب«قرائت هاي ديني» طرح گرديد، حتي برخي ازارباب فرق که خود مدتي در محضر پيشواي ششم شاگردي کرده بودند، به طرح ديدگاه خويش و عنوان ديدگاه برتر و صواب پرداختند و در مقابل منادي، احياگر و متولي قرائت حقيقي دين، امام صادق(ع)، ايستادگي کردند و گروهي را به سمت خود کشاندند.


امام در برخورد با اين ديدگاه ها، خود به افشاي آن ها پرداخت و از سويي به تربيت شاگردان همت گمارد تا آنان در عرصه هاي مناظره و گفتگو به بافته هاي ايشان پاسخ گويند. نکته اي که بسيار دل امام را مي آزرد، توطئه جذب جوانان از سوي اين فرقه هاي منحرف، اما مدعي اسلام بود، به عنوان نمونه، امام صادق(ع) جوانان را از گرايش به دو فرقه مطرح آن عصر، مرجئه(12) و غلاه(13) بر حذر مي داشت. امام مي فرمود: «برجوانان تان از غلات برحذر باشيد که آن ها را به فساد نکشانند؛ زيرا غلات پست ترين خلق خدا هستند، اينان عظمت خداي را کوچک مي کنند و ادعاي ربوبيت و خدايي را براي بندگان او قائل هستند.»(14) امام با اصل قرار دادن پيشگيري، ارائه دقيق دين حقيقي و برگرفته از مکتب اهل بيت(ع) را به جوانان توصيه مي کردند تا راه را بر رهزنان انديشه جوانان سد نمايند، حضرت مي فرمود: «جوانان را دريابيد! به آنان حديث و دين بياموزيد، پيش از آن که مرجئه برشما پيشي گيرند.»(15) امام صادق(ع) هم چنين جوانان را مخاطب خود ساخته مي فرمايد: «يا معشرالاحداث! اتقواالله و لاتاءتوا الروساء، دعوهم حتي يصيروا اذنابا لا تتخذوا الرجال ولائج من دون الله، انا و الله خير لکم منهم»(16) اي گروه جوانان! از خدا پروا کنيد و نزد روساي(منحرف) نرويد، واگذاريدشان تا(از جايگاه بافتني خود بيفتند و) به دنباله رو تبديل شوند، آنان را به جاي خدا همدم خود نگيريد، به خدا سوگند که من براي شما از ايشان بهترم. آن گاه با دست خود به سينه اش زد.

رسم رفاقت

دوست خوب يکي از سرمايه هاي بزرگ زندگي و از عوامل خوشبختي آدمي است و انسان در انس با دوست احساس مسرت مي کند و شادماني و نشاط را در گرو همنشين با رفيق مي داند. «رفيق شايسته»، براي جوان جايگاه خاص خويش را دارد و اهميت آن به گونه اي است که در شکل دهي شخصيت او نقش بزرگي ايفا کرده، اولين احساسات واقعي نوع دوستي را در وي ايجاد مي کند. جوان از يک سو به کشش طبيعي و خواهش دل، عاشق دوستي و رفاقت است و به ايجاد عميق ترين روابط دوستانه با يک يا چند نفر از همسالان خود هست و از طرف ديگر بر اثر احساسات ناسنجيده و عدم نگرش عقلاني ممکن است در دام رفاقت با دوستان نادان و تبهکار افتد(17)؛ از اين رو خطر وجود دوستان بد و ناپاک، اين نگراني را در جوان ايجاد مي کند که«چگونه يک دوست خوب و يک دل را انتخاب کنم؟» امام صادق(ع) رفقا را سه نوع مي داند: 

1- کسي که مانند غذا به آن نياز هست و آن«رفيق عاقل» است. 

2- کسي که وجود او براي انسان به منزله بيماري مزاحم و رنج آور است و آن«رفيق احمق» است. 

3- کسي که وجودش به منزله داروي شفا بخش است و آن«رفيق روشن بين و اهل خرد» است.(18) شيوه انتخاب دوست در نگاه پيشواي ششم، اين گونه است: «رفاقت، حدودي دارد، کسي که تمام آن حدود را دارانيست، کامل نيست، و آن کس که داراي هيچ يک از آن حدود نيست، اساسا دوست نيست: 

1- ظاهر و باطن رفيق، نسبت به تو يکسان باشد. 

2- زيبايي و آبروي تو را جمال خود بيند و نازيبايي تو را نازيبايي خود بداند. 

3- دست يافتن به مال يا رسيدن به مقام، روش دوستانه او را نسبت به تو تغيير ندهد. 

4- در زمينه رفاقت، از آن چه در اختيار دارد، نسبت به تو مضايقه ننمايد. 

5- تو را در مواقع گرفتاري و مصيبت ترک نگويد.»(19) 

«دوست آينه تمام نماي دوست» است و دو دوست مثل دو دست اند که آلايش يکديگر را مي شويند و به فرموده امام صادق(ع): «کسي که بيند دوستش روش ناپسندي دارد و او را بازنگرداند، با آن که توان آن را دارد، به او خيانت کرده است.» (20) امام صادق(ع) ضمن تاکيد فراوان به انتخاب دوست خوب و پايداري در اين دوستي، جوانان را از رفاقت با نادان و احمق پرهيز مي دهد: «کسي که از رفاقت با احمق پرهيز نکند، تحت تاثير کارهاي احمقانه وي قرار مي گيرد و اخلاقش همانند اخلاق ناپسند او مي شود.»(21) در فرهنگ نوراني حديثي ما، جوانان را از رفاقت با «بدنامان» برحذر داشته(22) آنان را به دوري از دوستان خائن و متجاوز و سخن چين ترغيب مي سازند، امام صادق(ع) مي فرمايد: «از سه طائفه مردم کناره گيري کن و هرگز طرح دوستي و رفاقت با آن مريز؛ خائن، ستمکار و سخن چين. زيرا کسي که براي تو به ديگري خيانت کند، روزي نيز به تو خيانت خواهد کرد و کسي که براي تو به ديگران ظلم و تجاوز کند، به تو نيز ظلم خواهد کرد و کسي که از ديگران نزد تو سخن چيني کند، عليه تو نيز نزد ديگران خواهد نمود.»(23) راه و رسم رفاقت در ثبات و پايداري دوستي مؤثر است، گوشه اي از شيوه آن را در کلام امام صادق(ع) مي نگريم: «کمترين حق آن است که: دوست بداري براي او چيزي که براي خود دوست مي داري. کراهت داشته باشي در حق او، از آن چه براي خود کراهت داري. از خشم او بپرهيزي، به دنبال رضا و خشنودي او باشي. با جان و مال و زبان و دست و پايت او را کمک کني. مراقب و راهنماي او و آيينه او باشي. سوگندش را قبول کني، دعوتش را اجابت نمايي، هر گاه بيمار شد، به عيادتش بروي و هر گاه فهميدي حاجتي دارد، قبل از اين که بگويد، آن را انجام دهي، و وي را ناگزير نکني که انجام کار را از تو درخواست کند...»(24) سخنان و گفته هاي نغز امام صادق(ع) روح و جان را قوت بخشيده، منشور دستورهاي زندگي و سعادتمندي آن است. اميد است جامعه جوان و پرنشاط، هندسه شخصيت و هويت خود را در پرتو معارف اين امام(ع) ترسيم کرده، خود و جامعه را در سيره و منش، در مسير تحقق آرمان جامعه ديني و مدينه آرماني اهل بيت(ع)، سمت و سو بخشند.

پي نوشت ها: 

1- بحارالانوار، ج 23، ص 236. 

2- محمدبن علي بن نعمان، معروف به«احول» و«مؤمن طاق» از بزرگان شيعه و از ياران دانشمند امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) بوده است. خاطره مناظرات او با ابو حنيفه زيبا و ماندگار است. هم چنين امام صادق(ع) او را دوست مي داشت. (رجال الشيخ، شيخ طوسي، انتشارات جامعه مدرسين، ص 296؛ منتهي المقال، ابوعلي حائري، انتشارات آل البيت، قم، ج 6، ص 135 و136). 

3- بحارالانوار، ج 23، ص 236 و237. 

4- همان، ج 78، ص 268. 

5- روانشناسي نوجوان، اسماعيل بيابانگرد، ص 133 و123؛ روانشناسي رشد با نگرش به منابع اسلامي، دفتر همکاري حوزه و دانشگاه، ج 2، ص 998 992؛ جوان و رسالت حوزه، تعريف جواني، ميرباقري، کانون انديشه جوان، ص 30. 

6- بقره، آيه 138. 

7- اصول کافي، ج 2، ص 14. 

8- نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدي، خطبه 124، ص 122. 

9- امام صادق(ع) مي فرمايد: «الغلام يلعب سبع سنين، يتعلم سبع سنين، يتعلم الحلال و الحرام سبع سنين»؛ فرزند، در هفت سال نخست بازي نمايد، در هفت سال دوم آموزش يابد و در هفت سال سوم(جواني) حرام و حلال را فراگيرد.(وسايل الشيعه، ج 15، ص 194). 

10- امام مي فرمايد: «لو اتيت بشاب من شاب الشيعه لايتفقه لادبته»(تحف العقول، حراني، ص 302). 

11- امروزه«بحث قرائت هاي مختلف از دين» ريشه در نگاه نسبي گرايي به دين دارد که همان منشا هر منوتيکي است. يعني بنابراين که در تفسير متون و يا در کل فهم آدمي به نسبيت قائل شوند؛ در نتيجه هيچ فهم ثابت وجود نخواهد داشت و هرکس بدون ابزار و متد اجتهاد خود را در فهم از دين توانا خواهد دانست! 

12- مرجئه در عصر امويان و با کمک آنان شکل گرفت. اين فرقه نيت را اصل شمرده و گفتار و کردار را بي اهميت دانستند، معتقدبودند همان گونه که عبادت کردن باکفر سودي ندارد، گناه کردن هم چيزي از ايمان نمي کاهد و خليفه را هر چند که مرتکب گناه کبيره بود، واجب الطاعه مي انگاشتند.(فرهنگ فرق اسلامي، جواد مشکور، ص 406-401). 

13- «غلات» فرقه هايي هستند که درباره ائمه اطهار(ع) گزافه گويي کرده، آنان را به خدايي رسانيده و يا به«حلول» جوهر نوراني الهي در امامان خود قائل شدند و يا به تناسخ و حلول روح خدايي به کالبد ائمه قائل شدند، ائمه اطهار(ع) گزافه گويي اين طايفه شياد را منع و از ايشان بيزاري مي جستند. 

14- سفينه البحار، ج 2، ص 324. 

15- المحاسن، برقي، ص 605. 

16- نورالثقلين، حويزي، ج 2، ص 191؛ بحارالانوار، ج 24، ص 246. 

17- رابطه دوستي و محبت، احمد مطهري، ص 58. 

18- تحف العقول، ص 223. 

19- الامالي، شيخ صدوق، ص 397. 

20- سفينه البحار، ج 2، ص 59. 

21- مستدرک الوسايل، نوري، ج 2، ص 64. 

22- وسايل الشيعه، ج 3، ص 206. 

23- تحف العقول، ص 326. 

24- اصول کافي، ج 2، ص 169.

نويسنده: محمدباقر پوراميني

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 37
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
تاریخ انتشار : دو شنبه 9 اسفند 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : احمد رشاد متوکل

ويژگي‏ هاي جوان عاشورايي

 
 
گرچه در کارنامه حيات اجتماعي بشر، حماسه ‏هاي بسيار بزرگي در طول تاريخ به ثبت رسيده است، اما به اعتراف بسياري از صاحب ‏نظران، هيچ يک از رخدادهاي تاريخي قابل مقايسه با حماسه عاشوراي امام حسين‏(ع) نيست. درباره علل امتياز اين نهضت از ساير قيام‏ هاي آزادي‏ بخش، ديدگاه ‏هاي مختلفي وجود دارد. به يک اعتبار، استثنايي بودن اين قيام در سه امر اساسي وجه امتياز اين قيام است: رهبري قيام؛ اهداف و انگيزه‏ هاي قيام؛ پيروان رهبري. 
همان‏ گونه که در تمام حرکت ‏هاي بزرگ اصلاح‏ طلبانه و انقلاب‏ هاي رهايي بخش حساس‏ ترين مسئوليت ‏ها بر عهده نيروهاي توانمند جوان قرار داده مي ‏شود، در نهضت عاشورا نيز از همان ابتدا مهم‏ترين و سرنوشت ‏سازترين نقش‏ ها را نيروهاي جوان عهده‏دار بودند، موفقيت در انجام تک‏تک اين مسئوليت ‏هاي خطير جز از طريق آراسته بودن به فضيلت ‏هاي والاي انساني و الهي امکان ‏پذير نمي ‏باشد. در اين‏ جا به برخي از کمالاتي که جوانان عاشورا به دليل آراستگي به آن ‏ها توانستند در ايفاي وظايف خود موفق باشند اشاره مي ‏گردد:

الف. ايمان راسخ: جوانان پاکباز عاشورا به دليل پرورش در دامن خانواده‏ هاي مؤمن و پرهيزکار، به کامل ‏ترين مراحل ايمان دست ‏يافته بودند. به گونه‏اي که جز به اعتلاي حق و حاکميت احکام الهي به چيز ديگري نمي ‏انديشيدند و حتي با اشتياق تمام در اين راه آماده شهادت بودند.
وقتي امام حسين‏(ع) در مسير کربلا در منزل«قصر بني مقاتل‏» به دنبال خوابي که ديده بودند جمله "انالله و انا اليه راجعون" را بر زبان آوردند. فرزند بزرگوارشان علي‏اکبر(ع) از آن حضرت علت اين امر را سؤال کردند. حضرت فرمودند: در خواب ديدم سواري مي ‏گويد: اين کاروان به سوي مرگ مي ‏رود. علي ‏اکبر در پاسخ به پدر عرض کرد: پدر جان مگر ما بر حق نيستيم؟ امام‏(ع) فرمودند: چرا! آن گاه علي ‏اکبر فرمود: در اين صورت ما باکي از مرگ در راه حق نداريم.(1)



در شب عاشورا نيز وقتي امام حسين‏(ع) به اصحاب خود مژده شهادت در راه خدا مي‏ دادند، ناگهان حضرت قاسم، فرزند امام مجتبي‏(ع) رو امام کرده فرمودند: عموجان! آيا اين فيض بزرگ شامل حال من نيز خواهد شد؟! امام حسين‏(ع) در حالي ‏که سخت تحت تاثير برادرزاده مهربان قرار گرفته بود، از او پرسيدند: پسرم مرگ در کام تو چه طعمي دارد؟ عرض کرد: مرگ در راه حق براي من شيرين ‏تر از عسل است! آن‏ گاه امام‏(ع) فرمودند: آري به خدا سوگند تو نيز يکي از کساني خواهي بود که فردا به فيض عظيم شهادت نائل مي‏ آيي. وي از شنيدن اين خبر بسيار خوشحال گشت.(2)
بديهي است اين‏ گونه از خود گذشتگي حکايت والاي يقين و ايمان دارد. لذا وقتي علي ‏اکبر به عنوان اولين شهيد از بني‏ هاشم عازم ميدان شدند، در توصيف ويژگي‏ هاي اخلاقي و کمالات بلند الهي او فرمودند: پروردگارا شاهد باش که به مبارزه اين مردم ستمگر جواني را، که شبيه ‏ترين مردم از نظر خلقت و اخلاق و گفتار به رسول تو بود، فرستاديم و ما هرگاه اشتياق ديدار پيامبرت را پيدا مي‏ کرديم به چهره او نگاه مي‏ کرديم. (3)
ب. بصيرت: در دوران حاکميت ‏حکومت اموي، به دليل تبليغات زهراگين عليه خاندان پيامبر(ص)، تشخيص حقانيت امام حسين‏(ع) کار آساني نبود و حتي بسياري از سياستمداران بزرگ تحت تاثير وضع حاکم، قيام آن حضرت را مورد انتقاد قرار مي ‏دادند و افراد به اصطلاح، خيرخواه، به امام‏(ع) توصيه مي‏ کردند که دست از مخالفت‏ با يزيد برداشته با او به گونه‏اي مصالحه کنند! در چنين موقعيتي عده‏اي از جوانان با بصيرت به ضرورت قيام امام حسين‏(ع) پي برده و با تمام وجود به حمايت از او پرداختند و لحظه‏اي در اين راه به خود ترديدي راه ندادند. امام صادق‏(ع) در يک مورد وقتي به توصيف صفات و فضيلت‏ بي ‏نظير فرمانده و پرچمدار لشکريان امام حسين مي‏ پردازد، مي‏ فرمايند: خدا رحمت کند عموي ما عباس را او از بصيرت و ژرف بيني بسيار نافذ و ايمان بسيار استوار برخوردار بود. به همراه اباعبدالله به جهاد پرداخت و در نهايت هم به فيض شهادت نايل آمد.(4) در جايي ديگر، در اين باره در زيارتنامه آن حضرت مي ‏خوانيم: گواهي مي ‏دهم که تو در امر دين و اعتقادات هيچ ‏گونه سستي از خود نشان ندادي و از روي علم و آگاهي و بصيرت کامل به انجام وظيفه پرداختي و به شايسته‏ ترين انسان اقتدا کردي و در اين مسير به شهادت رسيدي.(5)
به برکت همين بينش ژرف و بصيرت کامل بود که دشمن از هر راه وارد شد تا بلکه طريقي او را از امام حسين‏(ع) جدا سازد تا بدين ترتيب، ضربه سهمگين از درون نيروهاي خودي به لشکريان جبهه حق وارد سازد که هرگز موفق نشد.

ج. وفاداري: در فرهنگ اسلامي وفا از نشانه ‏هاي ايمان است. پيامبراکرم‏(ص) بارها تاکيد مي ‏فرمودند: هر کس به خدا و عالم آخرت ايمان آورد، بايد وفاي به عهد و پيمان را لازم بشمارد و از آن تخلف ننمايد.(6) بارزترين صفت جوانان کربلا، وفاداري آنان به امام زمانشان است. چرا در سخت ‏ترين شرايط، حاضر نشدند عهدي را که با امام خود بسته بودند نقض کنند. در ميان اصحاب اباعبدالله، حضرت ابوالفضل العباس در آراستگي به اين فضيلت از جايگاه امتياز ويژه‏اي برخوردار بودند. نام عباس بن علي(ع)‏ ، هميشه با صفت وفاترين است. در عصر تاسوعا شمر از سوي عبيدالله بن زياد، امان‏ نامه‏اي را براي آن حضرت و برادرانش آورد. او در پاسخ به شمر فرمود: ما هرگز نيازي به امان شما نداشته‏ايم و نداريم. براي ما امان الهي کفايت مي‏ کند خداوند بر تو و بر اماني که براي ما آورده‏اي لعنت کند. آيا شما به ما امان مي ‏دهيد، ولي فرزند رسول خدا را مورد تعرض قرار مي‏ دهيد. هرگز ما حاضر به پذيرش چنين کاري نخواهيم شد. (7) شب عاشورا نيز زماني که امام حسين‏(ع) همه ياران خود را در خيمه جمع کردند، به آن‏ ها فرمودند: هرکس با من بماند سرنوشتش شهادت است. هرکس دوست دارد که از معرکه خود را نجات دهد، هم اين ک از تاريکي استفاده کرده و خود را به جاي امني برساند و از ناحيه من در اين‏ باره هيچ‏گونه منعي نيست. در ضمن اين مردم با ما کار دارند نه با شما...
چون سخنان امام حسين‏(ع) به پايان رسيد، نخستين کسي که لب به سخن گشود، عباس بن علي‏(ع) بود. وي خطاب اباعبدالله فرمود: براي چه اين کار را بکنيم و تو را تنها بگذاريم آيا اين کار را به خاطر چند روز زنده ماندن انجام بدهيم، هرگز خداوند آن روز را نياورد. (8)
با اشاره به نهايت وفاداري علمدار کربلا، امام صادق‏(ع) مي ‏فرمايند: شهادت مي ‏دهم که در برابر جانشين رسول خدا(ص) همواره تسليم بودي... هميشه به جهت ‏خدا وفادار ماندي و لحظه‏اي از خيرخواهي بر او کوتاهي نکردي... (9)


د. ادب: از ويژگي ‏هاي ديگر ياران امام حسين‏(ع) به ويژه جوانان کربلا آراستگي به فضيلت ادب است و در اين ميان، قمر بني ‏هاشم داراي منزلت‏ خاصي است. به شهادت تاريخ، حضرت عباس‏(ع) بدون اجازه در کنار امام حسين‏(ع) نمي ‏نشست، و هنگامي که اجازه در حضور برادر مي ‏نشست، همانند يک بنده در مقابل مولاي خود بر روي دو زانو در کمال تواضع مي ‏نشست.(10) نقل شده است که آن حضرت در طول عمر خود هرگز امام حسين‏(ع) را برادر خطاب نکرد بلکه اغلب در صدا زدن امام‏(ع) از تعابيري چون: سرور من، اي پسر رسول خدا(ص)،... استفاده مي ‏کرد. گويا فقط يک ‏بار، آن‏ هم در لحظه‏اي که پس از نبرد با دشمنان زمان شهادت آن حضرت فرا رسيده بود، امام حسين‏(ع) را با عنوان برادر جان صدا مي ‏زنند و شايد بارزترين صحنه اظهار ادب حضرت ابوالفضل العباس(ع)‏، آن لحظه‏اي است که چون پس از جنگ سخت ‏با دشمنان خود را به شريعه فرات رساند و مشک را پر از آب ساخت تا اطفال امام حسين‏(ع) را سيراب سازد، در همان لحظه وقتي دو دست‏ خود را پر از آب کرد تا کام تشنه خود را با جرعه آب سيراب کند، ناگهان به ياد عطش امام و مولاي خود افتاد و بي‏ درنگ آب را بر زمين ريخت و با لب تشنه و در حالي‏ که اين دو بيت را زير لب زمزمه مي ‏کرد به سمت ‏خيمه‏هاي امام حسين‏(ع) حرکت کرد:

يا نفس من بعدالحسين هوني
و بعده لا کنت ان تکوني
هذا الحسين وارد المنون
و تشربين بارد المعين
تالله ما هذا فعال ديني(11)

«اي نفس زندگي بعد از حسين خواري و ذلت است. مبادا بعد از او زنده بماني که دچار اين ذلت ‏شوي. اين حسين است که با لب تشنه در معرض خطر مرگ قرار گرفته است. آيا تو با اين حال مي ‏خواهي آب خنک و گوارا بنوشي؟ سوگند به خدا اين ‏گونه رفتار کردن دور از ادب است و با دين و اعتقاد هم خواني ندارد.

ه. پاي بندي به احکام و ارزش ‏ها: ويژگي ديگر اصحاب امام حسين(ع)‏، پاسداري از احکام الهي و پافشاري بر ارزش ‏هاي اصيل ديني است. همان گونه که، خود امام حسين‏(ع) حتي در بحبوحه جنگ به محض اين‏ که متوجه مي ‏شوند وقت نماز است، دست از جنگ برداشته مشغول نماز مي‏ شوند. خواهر بزرگوارشان حضرت زينب(س)‏ نيز با شهادت حضرت(ع)‏، علي ‏رغم، تحمل آن همه مصائب حتي در شب يازدهم عاشورا نماز شب خود را ترک نمي ‏کنند و طبق معمول پس از نماز شب به راز و نياز و مناجات با پروردگار مشغول مي‏ شوند. همان‏ طور که بعضي مورخين ذکر کرده‏اند شخصي به نام سهل به سعد نقل مي ‏کند که هنگام ورود کاروان اسراي کربلا به شام، در کنار دروازه دمشق بودم که ديدم مردم به جشن و پايکوبي مشغولند. از ديدن اين صحنه و وضع نامناسب اهل‏بيت(ع)‏ امام حسين‏(ع) بسيار متاثر شدم. در فرصتي که به دست آمد خودم را به کنار محمل حضرت سکينه دختر امام حسين‏(ع) رساندم. خودم را به آن بانوي بزرگوار معرفي کردم. عرض کردم: بانوي من از شيعيان پدر بزرگوار تو هستم اگر کاري داشته باشيد حاضرم آن را انجام دهم. سهل بن سعد مي‏گويد: حضرت سکينه به محض شنيدن اين سخن به من فرمودند: به نيزه‏ داري که اين سر مبارک را با خود حمل مي‏ کند بگو کمي جلوتر حرکت کند بلکه مردم مشغول تماشاي سر بشوند و در نتيجه از نگاه کردن به سر و صورت حرم رسول‏ خدا(ص) خودداري کنند.(12) از اين حکايت ‏به خوبي روشن مي ‏شود که علي‏ رغم تحمل داغ پدر و برادران و عموها و... بي ‏احترامي ‏هاي سربازان بي ‏رحم يزيد، در چنان شرايطي نيز لحظه‏اي از حجاب اين حکم ارزشمند اسلامي غافل نبوده است. در حد توان تلاش کرده است تا از آن پاسداري نموده و از به خطر افتادن آن جلوگيري به عمل آورد.
علاوه بر موارد مذکور، صبر و استقامت، شجاعت و شهامت، ايثار و فداکاري، عفو و بخشش، آزادگي و عزت نفس و اخلاص و رافت و. .. بخشي ديگر اوصاف جوانان عاشوراست.

پي ‏نوشت‏ ها:
1. اعيان الشيعة، ج 8، ص 206
2. مدينة المعاجز، ص 261
3. بحارالانوار، ج 45، ص 43
4. اعيان الشيعه، ج 7، ص 430
5. بحارالانوار، ج 101، ص 277
6. بحارالانوار، ج 77، ص 151
7. منتخب التواريخ، ص 258
8. بحارالانوار. ج 44، ص 393
9. سردار کربلا، ص 229
10. معالي السبطين، ج 1، ص 443
11. مقتل الحسين، ص 226
12. بحارالانوار، ج 45، ص 127
 


:: بازدید از این مطلب : 44
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : دو شنبه 9 اسفند 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : احمد رشاد متوکل

 

نجاسات


مسأله 80 ـ نجاسات ده چيز است : 
أول : بول . 
دوم : غائط . 
سوم : منى . 
چهارم : مردار . 
پنجم : خون . 
ششم و هفتم : سگ و خوك . 
هشتم : كافر . 
نهم : شراب . 
دهم : عرق حيوان نجاست خوار . 

1 ، 2 ـ بول و غائط :


مسأله 81 ـ بول و غائط انسان و هر حيوان حرام گوشتى كه خون جهنده دارد يعنى اگر رگ آن را ببرند ، خون از آن جستن مى‏كند ، نجس است . و غائط حيوان حرام گوشتى كه خون آن جستن نمى‏كند مثل ماهى حرام گوشت ، و همچنين فضله حيوانات كوچك مثل پشه و مگس كه گوشت ندارند پاك است ، ولى از بول حيوان حرام گوشت كه خون جهنده ندارد بايد ـ بنابر احتياط لازم ـ اجتناب كرد . 
مسأله 82 ـ بول و فضله پرندگان حرام گوشت پاك ، و بهتر اجتناب از آنهاست . 
مسأله 83 ـ بول و غائط حيوان نجاست خوار نجس است ، و همچنين است بول و غائط بچّه بزى كه شير خوك خورده ـ به تفصيلى كه در احكام خوردنيها و آشاميدنيها خواهد آمد ـ يا حيوانى كه انسان با آن نزديكى نموده است. 

3 ـ منى :


مسأله 84 ـ منى مَرد ، و هر حيوان مذكر حرام گوشتى كه خون جهنده دارد نجس است ، و رطوبتى كه از زن با شهوت خارج ميشود و موجب جنابت او است ـ بتفصيلى كه در مسأله (345) ذكر خواهد شد ـ در حكم منى است و بنابر احتياط واجب بايد از منى حيوان مذكر حلال گوشتى كه خون جهنده دارد اجتناب شود . 

4 ـ مردار :


مسأله 85 ـ مردار انسان و حيوانى كه خون جهنده دارد نجس است ، چه خودش مرده باشد ، يا به غير دستورى كه در شرع معيّن شده آن را كشته باشند . و ماهى چون خون جهنده ندارد ، اگر چه در آب بميرد پاك است . 
مسأله 86 ـ چيزهائى از مردار مثل پشم و مو ، و كرك و استخوان و دندان ، كه روح ندارند ، پاك است . 
مسأله 87 ـ اگر از بدن انسان يا حيوانى كه خون جهنده در حالى كه زنده است گوشت يا چيز ديگرى را كه روح دارد جدا كنند ، نجس است . 
مسأله 88 ـ اگر پوستهاى مختصر لب و جاهاى ديگر بدن را بكنند چنانچه روح نداشته باشد و به آسانى كنده شود ، پاك است . 
مسأله 89 ـ تخم مرغ كه از شكم مرغ بيرون مى‏آيد پاك است هر چند پوست روى آن سفت نشده باشد ، ولى ظاهر آن را بايد آب كشيد . 
مسأله 90 ـ اگر برّه و بزغاله پيش از آنكه علفخوار شوند بميرند ، پنير مايه‏اى كه در شيردان آنها مى‏باشد پاك است ، ولى چنانچه ثابت نشود كه مايع است بايد ظاهر آن را ـ كه با بدن ميته ملاقات كرده است ـ بشويند . 
مسأله 91 ـ دواجات روان ، عطر ، روغن ، واكس ، و صابون كه از خارجه مى‏آوردند ، اگر انسان يقين به نجاست آنها نداشته پاك است . 
مسأله 92 ـ گوشت ، پيه و چرمى كه احتمال آن برود از حيوانى است كه به دستور شرع كشته شده پاك است ، ولى اگر از دست كافر گرفته شود يا اينكه دست مسلمانى باشد كه از كافر گرفته و رسيدگى نكرده كه از حيوانى است كه به دستور شرع كشته شده يا نه ، خوردن آن گوشت و پيه حرام است ، ولى نماز در آن چرم جايز است ، و آنچه از بازار مسلمانها ، يا از مسلمانى گرفته شود و معلوم نباشد كه از كافر گرفته شده ، يا اينكه احتمال آن برود كه تحقيق كرده اگر چه از كافر گرفته باشد خوردن آن گوشت و پيه نيز جايز است ، مشروط بر اينكه آن مسلمان در آن تصرفى بكند كه مختص گوشت حلال است ، مانند اينكه براى خوردن بفروشد . 

5 ـ خون :


مسأله 93 ـ خونى كه از انسان و هر حيوانى كه خون جهنده دارد ـ يعنى حيوانى كه اگر رگ آن را ببرند خون از آن جستن مى‏كند ـ بيرون بيايد نجس است ، پس خون حيوانى كه مانند ماهى و پشه خون جهنده ندارد پاك مى‏باشد . 
مسأله 94 ـ اگر حيوان حلال گوشت را بدستورى كه در شرع معيّن شده بكشند و خون آن به مقدار لازم بيرون آيد ، خونى كه در بدنش مى‏ماند پاك است . ولى اگر به علت نفس كشيدن يا بواسطه اينكه سر حيوان در جاى بلند بوده خون به بدن حيوان برگردد ، آن خون نجس است . 
مسأله 95 ـ احتياط مستحب آن است كه از زرده تخم مرغى كه ذرّه‏اى خون در آن مى‏باشد اجتناب شود . 
مسأله 96 ـ خونى كه گاهى موقع دوشيدن شير ديده مى‏شود نجس است ، و شير را نجس مى‏كند . 
مسأله 97 ـ اگر خونى كه از لاى دندانها مى‏آيد بواسطه مخلوط شدن با آب دهان از بين برود ، اجتناب از آب دهان لازم نيست . 
مسأله 98 ـ خونى كه بواسطه كوبيده شدن ، زير ناخن يا زير پوست مى‏ميرد ، اگر طورى شود كه ديگر به آن خون نگويند پاك ، و اگر به آن خون بگويند و ظاهر گردد نجس است . پس چنانچه ناخن يا پوست سوراخ شود بطورى كه خون جزء ظاهر بدن حساب شود ، اگر بيرون آوردن خون و تطهير محل جهت وضو يا غسل مشقت زياد دارد بايد تيمّم نمايد . 
مسأله 99 ـ اگر انسان نداند كه خون زير پوست مرده يا گوشت بواسطه كوبيده شدن به آن حالت در آمده ، پاك است . 
مسأله 100 ـ اگر موقع جوشيدن غذا ذرّه‏اى خون در آن بيفتد ، تمام غذا و ظرف آن ـ بنابر احتياط لازم ـ نجس مى‏شود ، و جوشيدن ، و حرارت ، و آتش ، پاك كننده نيست . 
مسأله 101 ـ زردابه‏اى كه در حال بهبودى زخم در اطراف آن پيدا مى‏شود ، اگر معلوم نباشد كه با خون مخلوط است ، پاك مى‏باشد . 

6 ، 7 ـ سگ و خوك :


مسأله 102 ـ سگ و خوك نجس‏اند ، حتى مو و استخوان و پنجه و ناخن و رطوبتهاى آنها . 

8 ـ كافر :


مسأله 103 ـ كسى كه معترف به خدا يا به يگانگى او نباشد و همچنين غُلاة ـ يعنى آنهايى كه يكى از ائمه عليهم‏السلام را خدا خوانده ، يا بگويند خدا در او حلول كرده است ـ و خوارج و نواصب ـ يعين آنهايى كه به ائمه عليهم‏السلام اظهار دشمنى مى‏نمايند ـ نجسند ، و همچنين است كسى كه نبوّت يا يكى از ضروريات دين ، مانند نماز و روزه را منكر شود ، اگر به نحوى باشد كه مستلزم تكذيب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بشود هر چند في الجمله . و امّا اهل كتاب ـ يعنى يهود و نصارى و مجوس ـ محكوم به طهارت‏اند . 
مسأله 104 ـ تمام بدن كافر ، حتى مو و ناخن و رطوبتهاى او نجس است . 
مسأله 105 ـ اگر پدر و مادر و جدّ و جدّه بچه نابالغ كافر باشند ، آن بچّه هم نجس است ، مگر در صورتى كه مميّز و مظهر اسلام باشد ، كه در اين صورت پاك است . و اگر از پدر و مادر خود روگردان و به مسلمانها تمايل داشته باشد ، و يا در حال تحقيق و بررسى باشد ، حكم به نجاستش مشكل است . و اگر پدر و مادر و جدّ و جدّه ، يكى از اينها مسلمان باشد ـ به تفصيلى كه در مسأله (210) خواهد آمد ـ بچّه پاك است . 
مسأله 106 ـ كسى كه معلوم نيست مسلمان است يا نه ، و نشانه‏اى هم بر اسلامش نباشد ، پاك مى‏باشد ، ولى احكام ديگر مسلمان را ندارد ، مثلاً نمى‏تواند زن مسلمان بگيرد ، و بايد در قبرستان مسلمانان دفن نشود . 
مسأله 107 ـ شخصى كه به يكى از دوازده امام عليهم‏السلام از روى دشمنى دشنام دهد ، نجس است . 

9 ـ شراب :


مسأله 108 ـ شراب نجس است ، و غير آن از چيزهايى كه انسان را مست مى‏كند نجس نيست . 
مسأله 109 ـ الكل ـ چه صنعتى چه طبى ـ به تمام اقسامش پاك است . 
مسأله 110 ـ اگر آب انگور بخودى خود يا بواسطه پختن جوش بيايد پاك ، ولى خوردن آن حرام است ، و همچنين انگور جوشيده ـ بنابر احتياط واجب ـ حرام است ولى نجس نيست . 
مسأله 111 ـ خرما و مويز و كشمش و آب آنها اگر چه جوش بيايند پاك ، و خوردن آنها حلال است . 
مسأله 112 ـ فقاع كه غالباً از جو گرفته مى‏شود و موجب درجه خفيفى از مستى است حرام است ، و بنابر احتياط واجب نجس است . و امّا آب جوى كه موجب هيچگونه مستى نيست پاك وحلال مى‏باشد . 

10 ـ عرق حيوان نجاست خوار :


مسأله 113 ـ عرق شترى كه به خوردن نجاست انسان عادت كرده باشد نجس است ، و همچنين است ـ بنابر احتياط واجب ـ عرق حيوانات ديگرى كه اين چنين باشند. 
مسأله 114 ـ عرق جنب از حرام پاك است ، ونماز با آن صحيح است . 

راه ثابت شدن نجاست


مسأله 115 ـ نجاست هر چيزى از سه راه ثابت مى‏شود : 
أول : آنكه خود انسان يقين يا از راه عقلائى به آن اطمينان پيدا كند كه آن چيز نجس است ، و اگر گمان داشته باشد چيزى نجس است ، لازم نيست از آن اجتناب نمايد . بنابر اين غذا خوردن در قهوه‏خانه‏ها ، وميهمانخانه‏هائى كه مردمان لاابالى و كسانى كه پاكى و نجسى را مراعات نمى‏كنند در آنجا غذا مى‏خورند ، اگر انسان اطمينان نداشته باشد غذايى را كه براى او آورده‏اند نجس است ، اشكال ندارد . 
دوم : آنكه كسى كه چيزى در اختيار اوست بگويد آن چيز نجس است و متهم نباشد ـ مثلاً همسر يا نوكر يا كلفت انسان نسبت به ظرف يا چيز ديگرى كه در اختيار اوست بگويد ـ نجس مى‏باشد . 
سوم : آنكه دو مرد عادل بگويند چيزى نجس است ، بشرط آنكه از سبب نجاست خبر دهند ، مثلاً بگويند آن چيز با خون يا بول ملاقات كرده است . و اگر يك مرد عادل يا شخصى كه مورد وثوق است خبر دهد و اطمينان از گفته او پيدا نشود احتياط واجب آن است كه از آن چيز اجتناب شود . 
مسأله 116 ـ اگر بواسطه ندانستن مسأله ، نجس بودن و پاك بودن چيزى را نداند ، مثلاً نداند فضله موش پاك است يا نه ، بايد مسأله را بپرسد . ولى اگر با اينكه مسأله را مى‏داند ، در چيزى شك كند كه پاك است يا نه ، مثلاً شك كند آن چيز خون است يا نه ، يا نداند كه خون پشه است يا خون انسان ، پاك مى‏باشد ، و وارسى كردن يا پرسيدن لازم نيست . 
مسأله 117 ـ چيز نجسى كه انسان شك دارد پاك شده يا نه ، نجس است . و چيز پاك را اگر شك كند نجس شده يا نه ، پاك است . و اگر هم بتواند نجس بودن يا پاك بودن آن را بفهمد ، لازم نيست وارسى كند . 
مسأله 118 ـ اگر بداند يكى از دو ظرف يا دو لباسى كه از هر دوى آنها استفاده مى‏كند نجس شده و نداند كدام است ، بايد از هر دو اجتناب كند . ولى اگر مثلاً نمى‏داند لباس خودش نجس شده يا لباسى كه از تصرّف او خارج بوده و مال ديگرى مى‏باشد ، لازم نيست از لباس خودش اجتناب نمايد . 

چيز پاك چگونه نجس مى‏شود


مسأله 119 ـ اگر چيز پاك به چيز نجس برسد ، و هر دو يا يكى از آنها به طورى تر باشد كه ترى يكى به ديگرى برسد ، چيز پاك نيز نجس مى‏شود ، ولى با تعدد واسطه نجس نمى‏شود . 
مثال : در صورتى كه دست راست به بول متنجّس شود ، آنگاه آن دست با رطوبت جديدى با دست چپ ملاقات كند ، اين ملاقات موجب نجاست دست چپ خواهد بود ، و اگر دست چپ بعد از خشك شدن با لباس مرطوب مثلاً ملاقات كند لباس نيز نجس مى‏شود ، ولى اگر آن لباس با چيز ديگرى با رطوبت ملاقات كند حكم به نجاست آن چيز نمى‏شود . و اگر ترى به قدرى كم باشد كه به ديگرى نرسد ، چيزى كه پاك بوده نجس نمى‏شود اگر چه به عين نجس برسد . 
مسأله 120 ـ اگر چيز پاكى به چيز نجس برسد ، و انسان شك كند كه هر دو يا يكى از آنها تر بوده يا نه ، آن چيز پاك نجس نمى‏شود . 
مسأله 121 ـ دو چيزى كه انسان نمى‏داند كدام پاك و كدام نجس است ، اگر چيز پاكى با رطوبت بعداً به يكى از آنها برسد اجتناب از آن لازم نيست ، مگر در بعضى از موارد مثل آنكه حالت سابقه در هر دو نجاست باشد ، و يا آنكه با طرف ديگر هم ، چيز پاك ديگرى با رطوبت ملاقات كند . 
مسأله 122 ـ زمين و پارچه و مانند اينها اگر رطوبت داشته باشد ، هر قسمتى كه نجاست به آن برسد نجس مى‏شود ، و جاهاى ديگر آن پاك است ، و همچنين است خيار و خربزه ومانند اينها . 
مسأله 123 ـ هر گاه شيره و روغن و مانند اينها طورى باشد كه اگر مقدارى از آن را بردارند جاى آن خالى نمى‏ماند ، همين كه يك نقطه‏اى از آن نجس شد ، تمام آن نجس مى‏شود . ولى اگر طورى باشد كه جاى آن در موقع بر داشتن خالى بماند ، اگر چه بعد پر شود ، فقط جايى كه نجاست به آن رسيده نجس مى‏باشد ، پس اگر فضله موش در آن بيفتد جايى كه فضله افتاده نجس وبقيّه پاك است . 
مسأله 124 ـ اگر مگس يا حيوانى مانند آن روى چيز نجسى كه تر است بنشيند ، و بعد روى چيز پاكى كه آن هم تر است بنشيند ، چنانچه انسان بداند نجاست همراه آن حيوان بوده ، چيز پاك نجس مى‏شود ، و اگر نداند پاك است . 
مسأله 125 ـ اگر جائى از بدن كه عرق دارد نجس شود ، و عرق از آنجا به جاى ديگر برود ، هر جا كه عرق به آن برسد نجس مى‏شود ، و اگر عرق به جاى ديگر نرود جاهاى ديگر بدن پاك است . 
مسأله 126 ـ اخلاط غليظى كه از بينى يا گلو مى‏آيد ، اگر خون داشته باشد ، جايى كه خون دارد نجس وبقيه آن پاك است . پس اگر به بيرون دهان يا بينى برسد ، مقدارى كه انسان يقين دارد جاى نجس اخلاط به آن رسيده نجس است ، و محلّى را كه شك دارد جاى نجس به آن رسيده يا نه پاك مى‏باشد . 
مسأله 127 ـ اگر آفتابه‏اى را كه ته آن سوراخ است روى زمين نجس بگذارند ، چنانچه از جريان بيفتد وآب زير آن جمع گردد كه با آب آفتابه يكى حساب شود ، آب آفتابه نجس مى‏شود ، ولى اگر آب آفتابه با فشار جريان داشته باشد نجس نمى‏شود . 
مسأله 128 ـ اگر چيزى داخل بدن شود و به نجاست برسد ، در صورتى كه بعد از بيرون آمدن ، آلوده به نجاست نباشد پاك است . پس اگر اسباب اماله يا آب آن در مخرج غائط وارد شود ، يا سوزن و چاقو و مانند اينها در بدن فرو رود و بعد از بيرون آمدن به نجاست آلوده نباشد ، نجس نيست . و همچنين است آب دهان و بينى اگر در داخل به خون برسد و بعد از بيرون آمدن به خون آلوده نباشد .




:: موضوعات مرتبط: احکام , ,
:: بازدید از این مطلب : 41
|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : دو شنبه 9 اسفند 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : احمد رشاد متوکل

 

احكام تخلّى


مسأله 53 ـ واجب است انسان وقت تخلّى و مواقع ديگر ، عورت خود را از كسانى كه مكلّفند ، اگر چه مثل خواهر و مادر با او محرم باشند ، و همچنين از ديوانه و بچّه اگر مميّز باشند يعنى خوب و بد را ميفهمند ، بپوشاند ، ولى زن و شوهر لازم نيست عورت خود را از يكديگر بپوشانند . 
مسأله 54 ـ لازم نيست با چيز مخصوصى عورت خود را بپوشاند ، و اگر مثلاً با دست هم آن را بپوشاند كافى است . 
مسأله 55 ـ موقع تخلّى بايد ـ بنابر احتياط لازم ـ جلوى بدن يعنى شكم و سينه رو به قبله و پشت به قبله نباشد . 
مسأله 56 ـ اگر موقع تخلّى طرف جلوى بدن كسى رو به قبله يا پشت به قبله باشد ، و عورت خود را از قبله بگرداند ، كفايت نمى‏كند ، و احتياط واجب آن است كه هنگام تخلّى عورت را نيز رو به قبله يا پشت به قبله ننمايد . 
مسأله 57 ـ احتياط مستحب آن است كه طرف جلوى بدن در موقع استبراء ـ كه احكام آن بعداً گفته مى‏شود ـ و موقع تطهير مخرج بول و غائط ، رو به قبله و پشت به قبله نباشد . 
مسأله 58 ـ اگر براى آنكه نامحرم او را نبيند مجبور شود رو به قبله يا پشت به قبله بنشيند ، بنابر احتياط لازم بايد پشت به قبله بنشيند . 
مسأله 59 ـ احتياط مستحب آن است كه بچّه را در وقت تخلّى رو به قبله يا پشت به قبله ننشانند . 
مسأله 60 ـ در چهار جا تخلّى حرام است : 
1 ـ در كوچه‏هاى بن بست ، در صورتى كه صاحبانش اجازه نداده باشند ، و همچنين در كوچه‏ها و راههاى عمومى در صورتى كه موجب ضرر به عابرين باشد . 
2 ـ در ملك كسى كه اجازه تخلّى نداده است . 
3 ـ در جائى كه براى عدّه مخصوصى وقف شده است مثل بعضى از مدرسه‏ها . 
4 ـ روى قبر مؤمنين در صورتى كه بى احترامى به آنان باشد بلكه حتّى اگر بى احترامى هم نباشد ، مگر اين كه زمين از مباحات اصلى باشد . و همچنين هر جائى كه تخلّى موجب هتك حرمت يكى از مقدّسات دين يا مذهب شود . 
مسأله 61 ـ در سه صورت مخرج غائط فقط با آب پاك مى‏شود : 
أول : آنكه با غائط نجاست ديگرى مثل خون بيرون آمده باشد . 
دوم : آنكه نجاستى از خارج به مخرج غائط رسيده باشد ، بجز رسيدن بول به مخرج غائط در زنان . 
سوم : آنكه اطراف مخرج بيشتر از مقدار معمول آلوده شده باشد . 
و در غير اين سه صورت مى‏توان مخرج را با آب شست ، و يا به دستورى كه بعداً گفته مى‏شود با پارچه و سنگ و مانند اينها پاك كرد ، اگر چه شستن با آب بهتر است . 
مسأله 62 ـ مخرج بول با غير آب پاك نمى‏شود ، و يك بار شستن كافى است ، گر چه احتياط مستحب اين است كه دو بار شسته شود ، و افضل آن است كه سه بار شسته شود . 
مسأله 63 ـ اگر مخرج غائط را با آب بشويند ، بايد چيزى از غائط بر آن نماند ، ولى باقى ماندن رنگ و بوى آن مانعى ندارد . و اگر در دفعه اول طورى شسته شود كه ذرّه‏اى از غائط بر آن نماند ، دوباره شستن لازم نيست . 
مسأله 64 ـ با سنگ و كلوخ و پارچه و مانند اينها اگر خشك و پاك باشند مى‏شود مخرج غائط را تطهير كرد ، و چنانچه رطوبت كمى داشته باشد كه موضع را تر نكند اشكال ندارد . 
مسأله 65 ـ مخرج غائط را اگر يك مرتبه با سنگ يا كلوخ يا پارچه كاملاً پاكيزه نمايد كفايت مى‏كند ، ولى بهتر آن است كه سه مرتبه انجام دهد . بلكه با سه قطعه هم باشد ، و اگر با سه مرتبه پاكيزه نشود بايد به قدرى اضافه نمايد تا مخرج كاملاً پاكيزه شود ، ولى باقى ماندن اثرى كه معمولاً بدون شستن از بين نمى‏رود اشكال ندارد . 
مسأله 66 ـ پاك كردن مخرج غائط با چيزهائى كه احترام آنها لازم است مانند كاغذى كه اسم خدا و پيغمبران بر آن نوشته شده حرام است . و پاك كردن مخرج با استخوان و سرگين اشكال ندارد . 
مسأله 67 ـ اگر شك كند كه مخرج را تطهير كرده يا نه ، لازم است تطهير نمايد ، اگر چه عادتاً هميشه بعد از بول يا غائط فوراً تطهير مى‏كرده . 
مسأله 68 ـ اگر بعد از نماز شك كند كه قبل از نماز ، مخرج را تطهير كرده يا نه ، نمازى كه خوانده صحيح است ، ولى براى نمازهاى بعدى بايد تطهير كند . 

استبراءِ


مسأله 69 ـ استبراء عمل مستحبّى است كه مردها بعد از بيرون آمدن بول انجام مى‏دهند ، براى آنكه اطمينان كنند بول در مجرى نمانده است . و آن به گونه‏هايى انجام مى‏شود ، يكى از آنها اين است كه بعد از قطع شدن بول ، اگر مخرج غائط نجس شده ، أول آن را تطهير كنند ، بعد سه دفعه با انگشت ميانه دست چپ از مخرج غائط تا بيخ آلت بكشند ، و بعد انگشت شست را روى آلت و انگشت پهلوى شست را زير آن بگذارند و سه مرتبه تا ختنه گاه بكشند و پس از آن سه مرتبه سر آلت را فشار دهند . 
مسأله 70 ـ آبى كه گاهى با تحريك شهوت از مرد خارج مى‏شود و به آن «مذى» مى‏گويند پاك است ، و نيز آبى كه گاهى بعد از منى بيرون مى‏آيد و به آن «وذى» گفته مى‏شود ، و آبى كه گاهى بعد از بول بيرون مى‏آيد و به آن «ودى» مى‏گويند اگر بول به آن نرسيده باشد پاك است . و چنانچه انسان بعد از بول استبراء كند و بعد آبى از او خارج شود و شك كند كه بول است يا يكى از اين سه آب ، پاك است . 
مسأله 71 ـ اگر انسان شك كند كه استبراء كرده يا نه ، و رطوبتى از او بيرون آيد كه نداند پاك است يا نه ، نجس مى‏باشد ، و چنانچه وضو گرفته باشد باطل مى‏شود . ولى اگر شك كند استبرائى كه كرده درست بوده يا نه و رطوبتى از او بيرون آيد كه نداند پاك است يا نه ، پاك مى‏باشد و وضو را هم باطل نمى‏كند . 
مسأله 72 ـ كسى كه استبراء نكرده اگر بواسطه آنكه مدتى از بول كردن او گذشته اطمينان كند بول در مجرى نمانده است ، و رطوبتى ببيند و شك كند پاك است يا نه ، آن رطوبت پاك مى‏باشد و وضو را هم باطل نمى‏كند . 
مسأله 73 ـ اگر انسان بعد از بول استبراء كند و وضو بگيرد ، چنانچه بعد از وضو رطوبتى ببيند كه بداند يا بول است يا منى ، واجب است احتياطاً غسل كند و وضو هم بگيرد . ولى اگر وضو نگرفته باشد ، فقط گرفتن وضو كافى است . 
مسأله 74 ـ براى زن استبراء از بول نيست ، و اگر رطوبى ببيند و شك كند كه بول است يا نه پاك مى‏باشد ، و وضو و غسل او را هم باطل نمى‏كند . 

مستحبات و مكروهات تخلّى


مسأله 75 ـ مستحب است در موقع تخلّى جائى بنشيند كه كسى او را نبيند ، و موقع وارد شدن به مكان تخلّى ، أول پاى چپ ، و موقع بيرون آمدن ، أول پاى راست را بگذارد ، و همچنين مستحب است در حال تخلّى سر را بپوشاند و سنگينى بدن را بر پاى چپ بيندازد . 
مسأله 76 ـ نشستن روبروى خورشيد و ماه در موقع تخلّى مكروه است ، ولى اگر عورت خود را به وسيله‏اى بپوشاند مكروه نيست . و نيز در موقع تخلّى ، نشستن روبروى باد ، و در جاده و خيابان و كوچه ، و در خانه و زير درختى كه ميوه مى‏دهد ، و خوردن چيزى ، و توقف زياد ، و تطهير كردن با دست راست ، مكروه مى‏باشد . و همچنين است حرف زدن در حال تخلّى ، ولى اگر ناچار باشد يا ذكر خدا بگويد اشكال ندارد . 
مسأله 77 ـ ايستاده بول كردن ، و بول كردن در زمين سخت ، و سوراخ جانوران ، و در آب ، خصوصاً آب ايستاده ، مكروه است . 
مسأله 78 ـ خود دارى كردن از بول و غائط مكروه است . و اگر براى بدن ضرر كلى داشته باشد حرام است . 
مسأله 79 ـ مستحب است انسان پيش از نماز و پيش از خواب ، و پيش از جماع و بعد از بيرون آمدن منى ، بول كند .




:: موضوعات مرتبط: احکام , ,
:: بازدید از این مطلب : 50
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
تاریخ انتشار : دو شنبه 9 اسفند 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : احمد رشاد متوکل

 

احكام آبها


مسأله 44 ـ آب مضاف كه معنى آن در مسأله (13) گفته شد ، چيز نجس را پاك نمى‏كند ، و وضو و غسل هم با آن باطل است . 
مسأله 45 ـ آب مضاف اگر چه به مقدار كر باشد ، اگر ذرّه‏اى نجاست به آن برسد نجس مى‏شود ، ولى چنانچه از بالا روى چيز نجس بريزد ، مقدارى كه به چيز نجس رسيده نجس است و مقدارى كه نرسيده است پاك مى‏باشد . مثلاً اگر گلاب را از گلابدان روى دست نجس بريزند ، آنچه به دست رسيده نجس ، و آنچه به دست نرسيده پاك است . 
مسأله 46 ـ اگر آب مضاف نجس طورى با آب كر يا جارى مخلوط شود كه ديگر آب مضاف به آن نگويند ، پاك مى‏شود . 
مسأله 47 ـ آبى كه مطلق بوده و معلوم نيست كه به حد مضاف شدن رسيده يا نه ، مثل آب مطلق است، يعنى چيز نجس را پاك مى‏كند ، و وضو و غسل هم با آن صحيح است . و آبى كه مضاف بوده و معلوم نيست مطلق شده يا نه ، مثل آب مضاف است، يعنى چيز نجس را پاك نمى‏كند ، و وضو و غسل هم با آن باطل است . 
مسأله 48 ـ آبى كه معلوم نيست مطلق است يا مضاف، و معلوم نيست كه قبلاً مطلق بوده يا مضاف ، نجس را پاك نمى‏كند ، و وضو و غسل هم با آن باطل است . و چنانچه نجاستى به آن برسد و آب كمتر از كر باشد نجس مى‏شود ، و اگر به اندازه كر يا بيشتر باشد ـ بنابر احتياط واجب ـ نيز نجس مى‏شود . 
مسأله 49 ـ آبى كه عين نجاست مثل خون و بول به آن برسد و بو يا رنگ يا مزه آن را تغيير دهد ، اگر چه كر يا جارى باشد نجس مى‏شود ، بلكه اگر بو يا رنگ يا مزه آب بواسطه نجاستى كه بيرون آن است عوض شود ، مثلاً مردارى كه پهلوى آب است بوى آن را تغيير دهد ـ بنابر احتياط لازم ـ نجس مى‏شود . 
مسأله 50 ـ آبى كه عين نجاست مثل خون و بول در آن ريخته و بو يا رنگ يا مزه آن را تغيير داده ، چنانچه به كر يا جارى متصل شود ، يا باران بر آن ببارد ، يا باد باران را در آن بريزد ، يا آب باران از ناودان هنگام باريدن در آن جارى شود ، در تمام اين صور چنانچه تغيير آن از بين برود پاك مى‏شود . ولى بايد آب باران يا كر يا جارى با آن مخلوط گردد . 
مسأله 51 ـ اگر چيز نجسى را در كر يا جارى تطهير نمايند در شستنى كه با آن پاك مى‏گردد ، آبى كه بعد از بيرون آوردن از آن مى‏ريزد پاك است . 
مسأله 52 ـ آبى كه پاك بوده و معلوم نيست نجس شده يا نه ، پاك است ، و آبى كه نجس بوده و معلوم نيست پاك شده يا نه ، نجس است .




:: موضوعات مرتبط: احکام , ,
:: بازدید از این مطلب : 46
|
امتیاز مطلب : 25
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
تاریخ انتشار : دو شنبه 9 اسفند 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد